گفتم نه تو یافتی نه من
عشق های این روزها فقط حریف تمرینی است تا بفهمی نمی یابی نمی رسی
فقط مادر است که عاشق است
و او خدای من است
گفتم خدا
بد عاشق حسودی است خدا
هیچکس را نمی گذارد به هیچکس برسد
ما همه حریف تمرینی هستیم و بس
و بد لیلی است خدا
بد لیلی است
و
خوش مجنونی
و من بپاس سمبل عشقش بوسه می زنم بر دستان مادر
که چون خدا بسیار رنجاندمش و ماند
چون این کوهسار بمن عشق امید و زندگی داد

آهای شما که داری جوش میزنی سال به پایان رسید مطلب زیر رو بخون
دو روز مانده به پایان جهان ، تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است .
تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود . پریشان شد و
آشفته و عصبانی ، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد .
داد زد و بد و بیراه گفت ، خدا سكوت كرد . آسمان و زمین را به هم ریخت ،
خدا سكوت كرد . جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت ، خدا سكوت كرد . به پر و
پای فرشته و انسان پیچید ، خدا سكوت كرد . كفر گفت و سجاده دور انداخت ،
خدا سكوت كرد .دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد . خدا سكوتش را شكست و
گفت : «عزیزم اما یك روز دیگر هم رفت . تمام روز را به بد و بیراه و جار و
جنجال از دستدادی،تنها یك روز دیگر باقیاست. بیا و لااقل این یك روز را
زندگی كن . »
لا به لای هق هقش گفت: « اما با یك روز ! با یك روز چه كار می توان كرد !؟ »
خدا گفت : « آن كس كه لذت یك روز زیستن را تجربه كند ، گویی كه هزار سال زیسته است و آنكه امروزش را درنمی یابد ، هزار سال هم به كارش نمی آید .» و آنگاه سهم یك روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت : « حالا برو و زندگی كن .»
او مات و مبهوت، به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می درخشید . اما می ترسید حركت كند ، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد . قدری ایستاد... بعد با خودش گفت :وقتی قردایی ندارم ، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد . بگذار این یك مشت زندگی را مصرف كنم .
آن وقت شروع به دویدن كرد زندگی را به سر و رویش پاشید ، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد كه دید می تواند تا ته دنیا بدود ، می تواند بال بزند ، می تواند پا روی خورشید بگذارد ، می تواند...
او در آن یك روز آسمانخراشی بنا نكرد ، زمینی را مالك نشد ، مقامی را به دست نیاورد اما ... اما در همان یك روز دست بر پوست درخت كشید . روی چمن خوابید . كفش دوزكی را تماشا كرد .
سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی كه نمی شناختندش سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد .
او در همان یك روز آشتی كرد و خندید و سبك شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشید ، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد .
او همان یك روز زندگی كرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند : « امروز او در گذشت ، كسی كه هزار سال زیسته بود ! »
عرفان نظرآهاری
برچسب ها: عرفن نظر آهاری، دنیا،
حاجی به طواف کعبه رفت و باز آمد
ما به قربان تو رفتیم همانجا ماندیم

یه روزی حضرت عزراییل عاشق شد ، تلاش کرد تمام عاشق ها رو به معشوق برسونه ، گل ها رو انتخاب کرد و به خدا رسوند بعد از اون افسردگی گرفت و همه رو سی سال تمام بحال خودشون ول کرد
دیگه نه عاشقی
نه معشوقی
نه راهی برای رسیدن
نمیدونست عاشق رسیده زلیخا و مجنون و فرهاد نمیشه دقیقا میشه خسرو و حکایتش میشه خسران
دیگه وقتی همه فهمیدند عزراییل اعتصاب کرده بی خیال خیلی از چیزها شدند
نه کسی عاشق شد
نه کسی به معشوقش وفادار موند
آدم ها اونقدر فرصت داشتند که نیازی نبود عاشق بشن
فرصت زندگی ها زیاد شده بود ..... زیاد .... اما چه زندگیی بود ؟ بدون عشق ... بدون یار
آدم های دنیا همه دنبال پول بودند و پول ، رفاقت معنایش را از دست داده بود
اون عده اندکی هم که عاشق بودند و عاشق مانده بودند و یا دوست داشتند که عاشق باشند تنها بودند ... تنها ... نه دری به آسمون باز بود ... هیچ ... عاشق هایی که می خواستند خودکشی کنند بدن هایی نیمه جونشون مدتها بود که روی تخت بیمارستان ها مونده بود و عزراییلی نبود که اونها رو ببره
گیرم که در میخانه بستند
کلیدش را چرا یا رب شکستند ؟؟؟؟
آدم گاهی اوقات فکر می کنه وجود حضرت عزراییل خیلی هم مفیده
مفید
مییدونی که در زمان کمبود داری
میرم تا تلفنی به یکی از دوستان که در بستر بیماری ست بزنم
یا حق
برچسب ها: عاشقی، عزراییل، جبهه، دوست، رفیق، بیمار،


