ای رفیق شفیق،
امروز بالاخره به آخرین نامههای مانده در صندوق الکترونیک رسیدم که فهرست کتابهای خریداری شده جیره کتاب در شهریور جزو آنها بود. نامههایی که خواندنشان به دلیل سفرهای پیاپی کاری و دسترسی اندک به اینترنت به دیرتر واگذار شده بود. و در این فهرست کتاب، به جملهای رسیدم: پشت دست داغ شده خریدار خوش ذوق کتابهای جیرهکتاب برای خرید کتابهای بانوان نویسنده، به ویژه آنهایی که طرح جلدشان از اردشیر رستمی باشد.
احتمالا گم شدهامنوشته: سارا سالار ناشر: چشمه سال نشر: 1388 (چاپ دوم) قیمت: 2800 تومان تعداد صفحات: 143 صفحه شابك: 978-964-341-788-8 |
طرحهای اردشیر رستمی هم زیبا است، اما یک دست با حال و هوا و خطوط و رنگهایی که تکرار میشوند. نخستین تقویم او برایم خیلی دلپذیر بود. اما تقویم دوم اصلا مرا به پیشباز ماههای بعد فرا نخواند و سال بعد هم از مادر گرامی درخواست کردم تقویم او را برایم نفرستد. بنابراین با نگاهی به "احتمالا گم شدهام" دیدگاه خود را بسیار هم راستا با پشت دست داغ شده دوست عزیز میبینم.
رازی در كوچههانوشته: فریبا وفی ناشر: مركز سال نشر: 1388 (چاپ سوم) قیمت: 3200 تومان تعداد صفحات: 184 صفحه شابك: 978-964-305-678-0 |
یکی دیگر از کتابهای بانونوشتی که جیرهکتاب برایم فرستاده بود "از شیطان آموخت و سوزاند" نام داشت. تاثیر این کتاب هم بر من به اندازهای بود که چندین بار آرزو کردم گوشتکوبی دم دست داشتم تا بر سرم میکوبیدم و خود را از دست شخصیت کمهوش و خرابکار داستان خلاص میکردم، چون بدون شک کوبیدن آن روی سر شخصیتی که همیشه بدترین کار ممکن را انجام میداد نمیتوانست تغییری در او ایجاد کند. این کتاب به تندی خوانده شد و ساعتهای پر حرص و پرترحمی را برای من به وجود آورد. فکر میکنم توان فرخنده آقایی باعث شد که این زن همواره احساس شود، دنبال شود، ترحم برانگیزد، درک نشود و حرص درآورد.
بگذار به تجربهای دیگر بپردازم. چندی پیش در سفری به وطن، دوستی همکار کتاب داستانکهای فلسفی برتولت برشت را که نشر مشکی منتشر کرده بود به من هدیه داد. این کتاب زیبا با نام گیرایش بسیار خوشحالم کرد و بیدرنگ به خواندن آن پرداختم. نمیدانم کتاب را دیدهای یا نه. به هر حال آغاز خواندن همانا و روانه شدن مورچههای ریز و درشت به رویت همان و هر بار که کتاب را ورق میزنی آنی فکر میکنی که باید به هوای باز بروی و مورچهای را آزاد کنی و آن دوم یادت میافتد که خانه مورچه همان جا است. خلاصه این که طراحی این کتاب مثل بسیاری از کارهای دیگر ساعد مشکی گیرا است، اما امان از درون مایه، هوار از درون مایه و فغان از درون مایه! من که هیچ از قصهها سر در نیاوردم. دست آخر پس از چندی کوشش نسخهای از یکی از داستانکها را به زبان فرانسه یافتم و دیدم که ناگویا بودن نه از نوشته که از ترجمه است. به روشنی داستانک فرانسوی هم از آلمانی برگردانده شده بود. اما فکر میکنم مترجم آن خوانندههای خود را پرفهمتر پنداشته بود.
حدیث نفسنوشته: حسن كامشاد ناشر: نشر نی سال نشر: 1388 (چاپ دوم) قیمت: 5000 تومان تعداد صفحات: 328 صفحه شابك: 978-964-312-977-4 |
و آخرین موردی که از آن یاد میکنم کتاب "برایم قصه بخوان" یا "برایم کتاب بخوان" نوشته برنارد اشلینک است که آن هم از دریافتیهای جیره کتاب بود. متاسفانه این کتاب در ایران است و به همین دلیل از نام آن مطمئن نیستم و چرخش روی اینترنت هم کمکی به یافتن نام ترجمه نکرد. به هر حال وقتی این کتاب را به فارسی خواندم برایم دلنشین بود و یادم میآید که زمان بین آغاز و پایان خواندن طولانی نبود. چندی پیش در فرودگاه برای سرگرمی در پرواز کتابی خریدم و متوجه نشدم که نسخه انگلیسی همان کتاب فرستاده شده جیرهکتاب است. جالب این که این بار هم کتاب را با میل بسیار تا پایان خواندم، هر چند که میدانستم پایان داستان چیست و کتاب از آن دست کتابهایی است که ندانستن پایان آن اهمیت بسیاری دارد. اما این بار متوجه شدم که مثل بسیاری از داستانهای ترجمه شده امروز بخشهایی از کتاب اجازه چاپ نیافته است. تمام بخشهایی که در آنها به روابط خصوصی دو شخصیت اصلی پرداخته شده بود در فارسی حذف شده بود و من شگفتزده شدم که چگونه داستان کتاب در نسخه فارسی هم به خوبی دنبال میشود. شاید مترجم راهحلی پیدا کرده است. به هر حال این پرسش بیپاسخ ماند، چون نسخه فارسی در دسترس نبود. اما اهمیت بخشهای سانسور شده بیشک بسیار زیاد است.
و انگیزهام از این همه رودهدرازی این بود که آیا به نظر تو با توجه به مثالهایی که درباره ترجمه زدم شایسته است که "پشت دستم را داغ کنم" و دیگر هیچگاه کتاب ترجمه شده نخوانم. به بیان دیگر آیا شایسته است خوانندگان ایرانی که ترجمه بسیاری از کتابها را غیر قابل تحمل مییابند دست از خرید کتابهای ترجمه شده که بخش مهمی از ادبیات امروز ایران به شمار میروند بکشند؟
طبقه بندی: ادبی،
برچسب ها: جیره كتاب،
وقتی که حسین ع زیباترین ، بلند ترین و شجاعانه ترین پیام عالم را در مبارزه با ظلم و جور با ترک سرزمین وحی برای نسل های آینده باقی گذاشته
وقتی که دکتر علی شریعتی و بزرگانی دیگر حج و اعمال آن را چنان زیبا توصیف نموده اند حق است که بنده حقیر بعد از 5 سال هنوز نتوانسته ام نوشتن از اون روزها رو باتمام برسانم ، مطمئنا خواست خود اوست
روزهای زیبای وقوف در عرفات تا قربانی در منی و سنگ پرانی به شیطان
به میقات رو، و با آنکه ترا آفرید وعده دیدار داری.
احرام در میقات: میقات لحظه شروع نمایش، و پشت صحنه نمایش است و تو که آهنگ خدا کردهای و اکنون به میقات آمدهای، باید لباس عوض کنی. لباس! کفن پوش.
رنگها را همه بشوی!
سپید بپوش، سپید کن، به رنگ همه شو، همه شو، همچون ماری که پوست بیندازد، از"من بودن" خویش بدرآی، مردم شو. ذرهای شو، در آمیز با ذرهها، قطرهای گم در دریا،
" نه کسی باش که به میعاد آمدهای"،
خیس شو که به میقات آمدهای "
" بمیر پیش از آنکه بمیری "
جامه زندگیت را بدرآور،
جامه مرگ بر تن کن.
اینجا میقات است.
نیت: نیت کن! همچون خرمایی که دانه میبندد، ای پوسته، بذر آن"خود آگاهی"را در ضمیرت بکار و خداآگاه شو،
خلق آگاه شو، خودآگاه شو.
و اکنون انتخاب کن،
راه تازه را،
سوی تازه را،
کار تازه را،
و خود تازه را.
همه ساله شروع شده و به همین جا ختم شده
و من هنوز سر گردان از آن روزها هستم ، بر گردم هزاران اسماعیلم می چرخند و خنجر زنگار گرفته ام ناتوان از بریدن







طبقه بندی: خاطرات سفر حج، اجتماعی، عکس، مناجات، خاطره،
برچسب ها: حج، قربان،
بالاخره فکر کردیم راه باتمام رسید و ما حاجی شدیم ! هواپیما تو فرودگاه دمام عربستان نشست و ما همگی وارد سالن گمرک شدیم ، معمولاً انسان در بدو ورود به کشوری که تا حالا به اون مسافرت نکرده یه مقدار نگران و مضطرب از نحوه برخورد مامورین گمرک میباشد ، وارد یک سالن شدیم و حدود 4 تا صف تشکیل شد و هر صفی هم به جلوی یک مامور گمرک میرسید ، یه فرمهایی رو هم دادند که پر کنیم ، از اونجایی که ما مسافر کاروان رسمی نبودیم این موارد و نحوه پر کردن فرمها و سایر شرایط رو کسی بهمون نگفته بود اما تنها نکته ای که تاکید کردیم اینکه برای تجارت آمده ایم و بس ! بالاخره از گیت ورودی رد شدیم و مهر ورود به کشور عربستان تو پاسمون خورد ! آخیش ! فرودگاه دمام بزرگ ولی خلوت بود ، تو سالن اصلی یه خودرو کادیلاک زرد رنگ جدید رو بعنوان جایزه گذاشته بودند که روش همه اش عربی نوشته بود و یه کافی شاپ و رستوران داشت که همه چی رو دو برابر قیمت میداد ، یه نماز خونه تمیز پیدا کردیم و نماز مغرب و اعشا رو خوندیم و اومدیم بیرون و اونجا بود که من آقای خوش نویس کسی که ویزا رو برامون گرفته بود دیدم ، اتوبوسی منتظر ما بود که بعد حدود یک ساعت معطلی و جمع شدن سایر حجاج محترم که هنوز هیچکدام را نمیشناختیم اتوبوس ره افتاد ، راستش رو بخواهید من معمولاً به هر کشوری که بخواهم مسافرت کنم قبل از اون یه مقدار راجع به اون کشور و خصوصاً نقشه اون از تو اینترنت مطلب جمع میکنم و گاهاً حتی دنبال دوست تو چت روم ها میگردم اما این سری اونقدر کارها با عجله ردیف شد که من فرصت هیچکدوم از این کارها رو پیدا نکردم و تازه بعد از راه افتادن اتوبوس بود که فهمیدم حدود 14 ساعت راه داریم تا مدینه ، با نگاه کردن به نقشه متوجه میشویم از این ور عربستان باید میرفتیم اونور عربستان ، شاید تو شرایط معمولی 14 ساعت راه خیلی سخت باشد اما در اون شرایط هر لحظه اش عزیز بود و سعی میکردی با هر نفست هوای بیشتری از سرزمین وحی رو تو سینه هات بدی ،کم کم داشتیم چهره های همسفر ها رو می دیدیم و با اون آشنا می شدیم ، حدود یک ساعت بعد اتوبوس تو یک پمپ بنزین توقف کرد ، پمپ بنزین های اونجا خیلی بزرگ است و رستوران و تعمیرگاه و اینطور چیزها هم داره ، شام هم جاتون خالی برای اولین بار جوجه طبخ اعراب رو خوردیم ، جوجه رو پهن می کنند لای توری و توری رو میزارند روی منقل ، واسه هر نفر هم یک جوجه کامل ، شام خوردیم و بعد حرکت تا نماز صبح خبری نبود و بعد از اون بود که تازه بیرون دیده می شد ، جاده ای که توش حرکت می کردیم اتوبانی بود 3 لاینه ( هر سمت ) دو طرف اتوبان هم به ارتفاع یک متر سیم خاردار کشیده شده بود و تا چشم کار میکرد بیابون بود ، تو راه آقای خوشنویس صحبت کرد و اولش ما فکر می کردیم ایشون داره از روی نوشته میخونه و بعد دقت کردیم و دیدیم اینجوری نیست و ایشون ماشا... از روحانیون مسلط تر بر سخنرانی بود و بالاخره در شروع سفر مطالبی رو در فواید حج ، قداست سرزمین وحی و ثواب خدمت به زائرین خانه خدا فرمودند و حاج آقا دربندی روحانی کاروان رو هم معرفی کردند ، یادم رفت بگم که مسعود تو فرودگاه دمام با حاج آقا خوشنویس صحبت کرده بود که ما از رفتن به کاروان فدک ( قرار بود مدینه ملحق بشیم به اون کاروان ) منصرف شده ایم و با شما هستیم ( آخر مسعود و حاجی تو تهران همسایه دیوار بدیوار هم بودند ) و ایشون هم گفته بود که من مدینه هتل رزرو کرده ام در خدمتتون هستم ، نزدیک داشتیم می شدیم به ظهر که زمزمه پیچید که تا مدینه راهی نمانده ، یاد ورود به شهر کربلا افتادم که اشک ریزان در انتظار دیدین گنبد حضرت ابوالفضل که می گفتند از سمتی که ما وارد می شویم اول دیده می شود می گشتم ، دوباره همون حس غریب و انتظار و التهاب اومد سراغم ، پس کجاست اون گنبد سبز رنگ ، کجاست شهر نبی گرامی ، نبی مهر و محبت و رحمت ؟ غربت آقا رسول ا... ، غربت بقیع ، غربت علی ، حزن و اندوه اهل بیت
ای سی رکوردر هم همراهم بود و پخش میکرد :
بنده عشقم و آزادم ، دل به ولای علی دادم
در محشر به خدا شادم ، یا مولا مددی کن
دلم هوای مدینه را کرده
مدینه ما را به گریه آورده
کبوتر جانم میان هر کوچه
ز پی غریب مدینه می گردد
علی علی مولا علی علی مولا علی علی مولا.....

طبقه بندی: خاطرات سفر حج،
برچسب ها: مدینه،
از قطار تو راه که نگو ! تو کوپه یه آقای مسن و خانمش بود و یه دختر خانم دانشجو ! خلاصه اولش که معذب بودیم و بعد که دیدند اینجانب کبریت بی خطر هستم صحبت ها گل کرد و بعداً یه خانمی با دختر خانم 4 ساله اش هم به ما ملحق شد و دختر کوچولوش تا مدتی باعث سرگرمی ما شد ، خلاصه اونقدر صحبت ها گل کرده بود که وقتی رئیس قطار اومد منو ببره یه کوپه دیگه همه گفتند نه نمیذاریم ایشون رو ببرید و حوصله اومدن یه پیرزن غرغرو به این کوپه رو نداریم و خلاصه ما موندیم و شب تو تخت وسطی خوابیدم ، سید که اول شب میگفت من گرمم نمیشه وسط شب بلند شد و پنجره رو بست و هوای کوپه بشدت گرم شد و سید هم خروپوف میکرد و شیشه آب دور از دسترس و موقعی که اومدم سرم رو بذارم سمت درب راهرو در راهرو را یواشکی باز کنم دیدیم اصلاً نمیشه روی این تخت ها نشست و دردسرتون ندم فشار و تنگی قبر رو اون شب تا صبح چشیدم خدا بدادمون برسه - روز ۹ دیماه ساعت 2 تو فرودگاه بودم ، شوهر خواهر گرامی یا بقول ما آقا میرزا و همشیره اومده بودند بدرقه ، مسعود و بهروز هم کل فامیل رو جمع کرده بودند تو فرودگاه و از طرفی خانمهاشون اخمها تو هم بود ( عین عیال بنده ) و بچه ها هم مرتب سفارش سوقاتی میدادند و گاری سواری میکردند ، پروازمون با طیران خلیج بود و موقع گرفتن کارت پرواز طرف به مسعود که سیگار روشن کرده بود یه نگاه چپ چپی کرد و گفت نو سیگارت و مسعود هم محل نذاشت ، نمیدونم چه حسی است موقع رد شدن از گیت کنترل گذرنامه ، همیشه احساس میکنم الان میگه آقا شما ممنوع الخروج هستی و یا بعنوان یه دیوونه خطرناک میگیرنت ! سوار طیران خلیج با مهموندارهای آسیای شرقی و عربش شدیم و خلاصه برای اولین بار بود که با سوار شدن به هواپیما یاد شب اول قبرو فشار قبر نمی افتادم ، ناگفته نمونه که طرف بخاطر سیگاری که کشیده بودیم جای ما رو انداخته بود آخرین ردیف هواپیما ، رو بوفه و همسایه دبلیو سی !!!!!!!!!!البته بد هم نبود نزدیک خانم مهماندار بودیم و مرتب اورد واتر و اورن جویس و .... میدادیم ! 2 تا 3 ساعت طول کشید تا رسیدیم فرودگاه بحرین ، بالاخره به فرودگاه بحرین رسیدیم و از داخل هواپیما گرمای بیرون رو احساس میکردیم اما وقتی از تو راه رو مخصوص اومدیم تو سالن هوا مطبوع مطبوع بود ،
ذیلاً نقشه بحرین و موقعیت ان تقدیم می شود تا ببینید این کشور کوچول
موچول چه می کند و کجاست .
نزدیک شب ژانویه بود و تو فری شاپ کلی چراغ و کاج و لامپ و کالسکه بابا نوئل و تبلیغ های مختلف برای تخفیف شب عید مسیحی پر بود و چیز دیگه ای که پر بود آدمهای رنگ و وارنگ با لباسها و ملیت های مختلف و البته اکثراً بی حجاب که برای ما آدم ندیده ها چیز غریب و جدیدی بود و تنها چیزی که تو اون فرودگاه قشنگ ممنوع بود که نشانه تهاجم فرهنگی و انحطاط اونها بود این بود که سیگار کشیدن ممنوع بود ، دو ساعت وقت داشتیم تا پرواز بحرین به عربستان (شهر دمام ) بمحض ورود به سالن فری شاپ که از یک میدون فوتبال بزرگتر بود بوی مطبوع یه قهوه بود که ما رو جذب کرد و راه افتادیم ببینیم از کجاست ، تو مسیر هم قسمت های مختلف فری شاپ رو دید میزدیم ، نوار ، شکلات ، خوراکی ، نوشیدنی های الکلی و غیر الکلی ، خلاصه یه تریا پیدا کردیم که داشت قهوه میداد و کنارش هم محل مخصوص اسموکینگ بود که اول رفتیم اونجا و بعد سه تا قهوه شکلاتی با طعم وانیل تو لیوان های هیئتی که وقتی پولی که داده بودیم رو حساب کردیم دیدیم حدود 10 هزار تومن برای 3 تا قهوه ازمون گرفته ، اول اینکه قیمت های بحرین دستمون اومد و دوم اینکه علی رغم گرونی اون قهوه اما شاید بهترین نوشیدنی بود که تو این سفر ( غیر آب زمزم ) گیرمون اومد ، لازم بذکر است که موقع برگشت 36 ساعت تو بحرین توقف داشتیم !، تو فرودگاه مهرآباد کارت پرواز بحرین دمام رو هم داده بودند و روش گیت خروجی هم نوشته شده بود ، همسفرها رو هم نمیشناختیم و هر کی واسه خودش داشت میگشت و نمیدونستیم کی عازم سفر حج است و کی تجارت و کی سیاحت؟ زمان حرکت رسید و گیت خروجی 13 رو پیدا کردیم ، خدا وکیلی کی میگه 13 نحص است ؟ اونقدر این فرودگاه برام جالب بود که فرودگاه دوبی اینقدر توجه منو جلب نکرد ، ما که میدونستیم دوباره برمیگردیم اونجا از خیر عکس گرفتن هم گذشتیم و گفتیم موقع برگشت ، از گیت گذشتیم و از یه راهرو به هواپیما رسیدیم ، همه جا مامور های سیاه خندون با دندون های سفید ما رو بدرقه میکردند و از بازدید بدنی و اینطور حرفها خبری نبود ، الحمد ا.... تو این پرواز جامون وسط ها بود اما اگر شما به نقشه نگاه کرده باشید این دو مقصد اونقدر به هم نزدیک اند که ما تا یک آب پرتقال خوردیم هواپیما نشست ، دو ساعت انتظار برای یک ربع پرواز ( خوب این دو قدم راه رو پیاده میومدیم دیگه ! )
توضیح :
این کشور کوچول موچول که نصف تهرون هم نیست و از صدقه سر نفت به اینجا رسیده اکثر مردمش ایرانی هستند و بدلیل جو فکری حاکم بر آن تبدیل شده به محل خوشگذرانی اعراب و بنا به شواهد تمامی چند هتل این کشور دارای دیسکو و بار میباشند و اگر به نقشه بحرین توجه کرده باشید خطوط قرمزی بعنوان راه ها روی نقشه مشخص است و این راه از سمت چپ نقشه میرود به عربستان ، یعنی اینکه اعراب خوشگذران آخر هفته با ماشین شخصی و بدون استفاده از کشتی و هواپیما از روی پل به بحرین میروند و بر میگردند
طبقه بندی: خاطرات سفر حج،
برچسب ها: حج،
صبر کنید !
اینجا نه از موعظه خبریست و نه از نصیحت ، فقط شرح سفری است که شاید بتونه شما رو با خیلی از چیزها آشنایی بدهد :
عرضم بحضورتون که داستان ما از اونجا شروع میشه که اینجانب حقیر شهرام کارمند دون پایه شهرداری در سال 82 ( اون موقع هنوز مشهد ساکن بودم ) باتفاق یک از دوستان زمان دانشگاه بنام مسعود خان دارای شغل آزاد ( فروشنده مواد اولیه پلاستیک ) و برادر خانمش بهروز دارای شغل صادرات و واردات ساکن آستارا رفتیم پابوس امام حسین ع ، شرح این سفر بماند برای بعد اما این سفر یه ارتباط عاطفی بین ما سه نفر ایجاد کرد که معمولاً هر موقع دلمون میگیره بهم زنگ میزنیم و ....
این سفر کربلا چنان تحولی در زندگی من ایجاد نمود که قابل وصف نیست و خودش یه وبلاگ جدا میخواد اما فقط بگم که تو مدت گذشته تمام مشکلات و دشمنان به برکت امام حسین و برادر گرامی اش نتونستند حالمو بگیرند
آذر ماه سال 83 بود که مسعود بهم زنگ زد و با همون لهجه غلیظ تهرونی خودش گفت : شهرام همون کپی پاستو فاکس کن میخواهیم بریم یه سفر ! من هم فاکس کردم ، کور از خدا چی میخواد؟ ..... خلاصه حدود 23 آذر بود که مسعود بهم زنگ زد که مژده سفرمون درست شد و نهم دیماه پرواز داریم عربستان ! گفتم کجا ؟ گفت عربستان بابا ، ویزای تجاری گرفتیم بریم جده تو نمایشگاه عرضه مستقیم کالا شرکت کنیم و بعدش هم میمونیم تا اعمال حج و مابقی قضایا ، گفتم مسعود جون بدون مقدمه مارو غافلگیر کردی ، حالا چقدر خرج داره و کی میریم و ؟؟؟؟
گفت راستش بلیط ها رو برای۹ دی گرفتیم اما ویزاها هنوز نیومده دعا کن درست بشه .
نعمتی است آدم بدون ثبت نام پیش پیش یه دفعه بگن بیا برو حج و حاجی بشو . خلاصه من هیچ موقع تو فکر رفتن حج نبودم و فکر میکردم حج یه تکلیف است که هر موقع رفتی رفتی و تازه من که استطاعت نداشتم ! خلاصه باور نمیکنید میگفتم خدایا ما رو بیخیال شو یه سفر سوریه ما رو بفرست و حج باشه واسه بعداً الان آمادگی ندارم ، اداره و این همه دشمنان عزیز ، بدهی ، زن ، بچه ....... خلاصه دوم دیماه مسعود زنگ زد که ویزاها اومده و روز ۹ دی ساعت 4 پرواز داریم از تهران به دمام عربستان و خودتو برسون تهرون ( البته قبلش من پاسمو برای ویزا فرستادم تهران ) خلاصه هیچ راه گریزی نبود و کلی هزینه شده بود و ویزا گرفته شده بود و باید میرفتیم ، ضمناً بهروز هم همسفر ما بود و دوباره جمع سه تایی ما دور هم جمع میشد ، به مسعود گفتم مسعود من مانی پانی ندارم و دستم خالیه گفت بی خیال تا اینجاش درست شده باقی اش هم درست میشه یه کاریش میکنیم ، وقتی که دیدم مجبورم این سفر رو برم با خودم گفتم دو تا کار باید بکنم اول اینکه پول جور کنم ، دوم اینکه وسایل سفر رو جور کنم و سوم هم که عیال است که تابستون فرستاده بودمش عمره و حرفی نداشت ، طفلک فقط یه کربلا از ما میخواد که اونهم فعلاً شرمنده ام تا بعد ( که بعدش قسمتش شد ) ، اومدم اداره و فوراً به امور مالی نوشتم که حقوق دیماه من رو حساب کنید و بعدش هم وصل شدم شبکه تا ببینم اوضاع سهام چطوره و فردا یه مقدار سهام بفروشم و توشه سفر کنم ، تو همین مدت امور مالی اعلام کرد که قربان پرداختی های از اول سال شما علی الحساب بوده و الان که قطعی حساب کردیم اگه حقوق دی رو هم کم کنیم 250 هزار تومن بدهکار میشید ، این از قدم اول و از قدم دوم بگم که اوضاع سهام افتضاح بود و از روزهای قبل اونقدر پایین تر بود که ثلث سرمایه ام در صورت فروش بر نمیگشت ، وا رفتم و گفتم : خدایا گفتیم ما رو نفرست حج گفتی زوره گفتم پول جور کنم گفتی زکی حالا من هم میرم خونه میشینم و دست جلوی هیچ بنده ای دراز نمیکنم و خودت میدونی جور کن تا بیام !
خدایی اش هم خودش جور کرد ، عصری خونه نشسته بودم و تو هم بودم و هیچی نمیگفتم که خواهر خانم گرامی با 500 هزار تومن پول و 400 دلار وارد شد و گفت اینها کنار بوده و لازم نیست شما با خودت ببر و بعداً بمن برگردون و خانم هم 380 دلار از صندوقچه پس انداز یزدی اش رو کرد ، خلاصه هیچ بهونه ای نبود و پول رو هم خودش بدون تلاش رسونده بود و ما هم رفتیم حوله احرام و همیان و لیف و صابون بدون بو و دمپایی و نخ سوزن و آجیل و تخمه و... گرفتیم و روز ۸ دیماه با قطار درجه یک 6 نفره راه افتادم بسوی تهرون و سفر الهی حج سال 1425 قمری
طبقه بندی: خاطرات سفر حج،
برچسب ها: حج،


احتمالا گم شدهام
رازی در كوچهها
حدیث نفس