تبلیغات
رنگ زندگی
خدای من ، ناگفته هایم را اجابت کن .... از گفته هایم پشیمانم

نگارش در تاریخ جمعه 20 شهریور 1388 توسط شهرام خسروان

محبوبا

امشب میلیون ها دست نیازمند که امیدشان از غیر تو بریده است ، عاشقانه بسوی آسمانت نشانه رفته است

ای کسی که نزد توست عزت و جمال

قربون آسمونت ، آسمون شب های کویر ، از یمین و یسار ، منجوق دوزی شده ، کجای این عالم بزرگ من کوچک ایستاده ام ؟

یا شنونده صداها

زمزمه های میلیون ها لب نا امید از غیر خود را اجابت نما

خداوندا ، شوری اشک های میلیون ها چشم نا امید از غیر خودت را به شیرینی وصال یار تبدیل کن

و تو ای سریع الحساب

امشب را با غم علی آمیختی تا قطره قطره اشک ها را با هزاران هزار حسن و رحمت جبران نمایی

خلصنا من النار یا رب

خداوندا مرا خلاص کن ، از نفسم ، از بدی ها

و ما را به علی ببخش

آن علی که فقط به جرم عدالت خواهی به مسلخ کشیده شد

تو صحن و سرای مسجد کوفه که شب نوزدهم ماه مبارک سال هشتاد و دو قدم گذاشتیم بوی غربت همه جا را گرفته بود ، نه جایگاه سجده پیامبران و نه سنگ کاری زیبای داخل مسجد و نه نوحه های علی انسانی ، این غم تنهایی و غربت رو کم نمی کرد ، صبح که شد همه رفتیم ، مسجد کوفه دوباره با علی تنها شد ، با ناله های علی ، با سینه پر از درد علی از دنیا و مردمانش ، و ما خرم و خوشحال از پخش سیمای مان از شبکه دو می رفتیم بخوابیم وقتی که هنوز هر سپیده علی ضربت می خورد ، حسین تشنه ندای هل من ناصر سر می دهد و صدای سیلی ناجوانمردانه ای فضای کوچه های مدینه را پر می کند . سحر گاه نوزدهم رمضان هر روز صبح تکرار می شود ، و من هنوز مردد مانده ام کجای این دنیا ایستاده ام ، شمشیر بدست گرفته ام  برای ضربت زدن به علی ؟، محو تماشای جمال قطامم؟ ، گوشواره از گوش کودکان اسیر کربلا می دزدم و یا منتظرم تا شب شود و اردوگاه حسین را ترک کنم ؟ 

یا شاهد و یا ماجد

سقف بندگی ام را بالا ببر *، کمکم کن در صف نماز مسجد کوفه بمانم

آدم چقدر تنهاست !

 

 

* :

نماز اعشا رو شروع کرده بودم و داشتم سعی می کردم که با حضور ذهن و لحن زیبا اون رو بخونم تا امشب ثواب نمازم رو ببرم بالا ، وسط نماز دزدگیر ماشین صدا کرد ، با خودم گفتم سپردمش بخدا ولش کن ، شیطون است ، تو رکوع بودم که یادم اومد عصری کارت و گواهینامه و خلاصه همه زندگی رو تو ماشین جا گذاشته ام ، دردسرتون ندهم ، نماز امشبم هم شد مثل نمازهای هر شبه ، سقف بندگی ما همینقدر پست است دیگه ، مدارک هم تو خونه بود




برچسب ها: علی،
نگارش در تاریخ یکشنبه 15 شهریور 1388 توسط شهرام خسروان

یادش به خیر ، صدای ربنا و تیک و تاک ساعت و دلهره باز کردن روزه بچگی ها

آخ که چه حالی داشت ... یادمه اولین سالی که روزه به من واجب شد ماه رمضون وسط تابستون بود. چله تابستون و گرمایی وحشتناکی که واسه بچه شیطون و شکمویی مثل من هوس دزدکی خوردن رو به شدت تحریک میکرد ...

یادمه اولین روز روزه داری داداش عطا الله که همه محله سرده میشناختنش و چند سالیه خدا بیامرز بین ما نیست، ما رو دعوت کرده بود. مامانم خدا بیامرز از روز قبل بهم گفته بود که چه شکلی باید روزه بگیرم و نباید چیزی بخورم و بنوشم و دروغ نگم و حرف بدی نزنم و غیبت نکنم و و و و ... اما من که اولین بارم بود روزه راست راستکی میگرفتم حس میکردم روز همش داره کش میاد. مثل رویای بدی که هر کاری میکنی ازش بیدار نمیشی.

خاله نرگس زوجه حاجی، عصر که رفتیم خونشون داشت حلوا می پخت. بوی خوش حلوا همه ساختمون و حیاط مشرف بهش رو برداشته بود. یکی می گفت وای باران بپر و یه لقمه گنده از حلوا بذار دهنت حالشو ببر ...

یکی دیگه میگفت ... نه نه نه ! نکنه خریت کنی ها! ازصبح تا حالا صبر کردیا ... خرابش نکنی ها !

خلاصه وسط این دل دل کردنها، مامان و خاله مشغول صحبت شدن و من خیره به بساط رنگین سفره افطاری. سبزی خوردن تازه باغ، تنگه مرغ و ماست تازه دسترنج زن دایی حسین قلی خدا بیامرز، شیر داع که داشت می جوشید و خاله هر از چند گاهی سرشیرشو جدا میکرد واسه افطاری ...

بوی نون تازه به قول خاله نون تازه دوسته ... وسط پارچه توی سفره میگفت هیچی خوشمزه تر از نون دهاتی با پنیر محلی نیست ...

گمانم از بس به غذا ها ذل زده بودم که هم مامان و هم خاله فهمیده بودن چقدر گشنمه.

خاله گفت: مادر جان خوب روزه کله گنجیشکی بگیر. و به مامان گفت: زن داداش (هم دیگه رو زن داداش خطاب میکردن آخه خاله پدرم با پسر عمو پدرم ازدواج کرده بود) این بچه نازکه ... طاقت نداره.

مامان گفت: نه دخترم خانم شده ... راستش ته دلم غنج رفت و حال کردم. انگار یهو جون تازه ای گرفتم. مامان رگ خوابم دستش بود.

رو به من کرد و گفت: مادر تشنته؟ گفتم آره خیلی! گفت جای تو باشم این پارچ خاله رو بر میدارم میرم با فاطی دایی سر چشمه آب خنک میارم واسه افطاری. تا بیای هم ربنا شروع شده !

یه خورده تنبلیم اومد. با جسه ضعیفی که داشتم و تشنگی زیاد دیگه حالی واسم نمونده بود. اما پبش خودم یه دو دوتا چهار تا کردم و گفتم از نشستن و شکنجه شدن با این همه بوی خوشمزه که بهتره! پریدم سر پارچ و دمپایی هامو کردم پام و همین جور که از پله های آهنی خونه خاله میرفتم پایین داد زدم فاطییییییی!

فاطی هم از اون پایین دره جواب داد چیه ؟ گفتم میای بریم چشمه ؟ گفت من آب آوردم. دختر زرنگی بود. میدونم الانم هست. این بچه قد 6 تا پسر تو خونه و باغ کمک کار مادر پدرش بود. تنش سلامت ...

گفتم من تنهام بیا با هم بریم .. میای؟

گفت باشه بریم. خوشحال شدم. تنهایی حال نمیداد. تو راه کلی شرارت میکردیم. میذاشتیم دنبال هم. چرت و پرت میگفتیم و میخندیدیم و گاهی پاهامونو میزدیم بالا تا مچ و با دمپایی میزدیم به دل آب روان جوب مسیر راه و خنکای گس آب ... حس تازگی و شادمانی بچگیمون رو بالاتر میبرد. همه این بازیها رو دوست داشتم. به جووک که رسیدیم دمپای شلوارمو با دستم کشیدم بالا و زدم به آب. فاطی هم دنیالم ... رفتیم زیر پل، مسیر آسونی نبود اصلا ولی یه جور عجیبی حفظش بودیم. مثل بره آهویی که میدوه و اصلا زمین نمی خوره این مسیر عجق وجق رو میدویدیم پایین. فاطی شرط می بندم تو هنوز بتونی با همون سرعت بری پایین پل سر چشمه اما من ... نه!

ظرفم رو پر آب کردم فکر کن چه جوری... باید مثل موش خودتو میخزوندی زیر مسیر چشمه کنار دیوار لیز و خزه بسته ... چه جرعتی پسر! الان فکرشم منو میترسونه که بیافتم !

شاید به اندازه کافی پیر شده باشم نه ؟!

آب و برداشتیم و باز تکرار مسیر و شیطنت. مسیر 10 دقیقه ای گمانم نیم ساعت کشید. به قول بابام : شما دخترها حرفهاتون کی تموم میشه ؟ داشتیم تمرین زن بودن میکردیم با پرچونگی که خاص خانوماست ...

وقتی رسیدم هنوز تا افطار نیم ساعتی وقت بود. فهمیدم مامان سرم شیره مالیده. پرسیدم مامان تشنمه ! کی سحر میشه ؟ گفت : سحر نه مادر جان افطار ... کمی صبر کن. میخوای بخوابی اینجا روی پام من سر افطار بیدارت کنم ؟ و همین جور که حرف میزد دوتا زد رو زانوش.

خاله واسه تشویق من رفت و یه تیکه لواشک آلو و یه مشت آلبالو حشکه آورد ریخت تو بشقاب گفت اینم جایزت!

خزیدم تو بغل مامان و بشقاب لواشک و آلبالو رو نزدیک دستم کشیدم. شاید تجربه مشترکی باشه اما اون لواشک 4-5 روز میرفت تو یخچال و افطار ها در می اومد و من هر بار یادم میرفت بخورمش و خوابم میبرد و باز فردا روزه بودم و نمیشد بخورمش ... حسرت های بچگی دیگه ! نمیدونم کی خوابم برد ... یهو دیدم مامان بوسم میکنه و میگه ... مادر افطاره ها پاشو ببین بابات کارت داره.

ذوق زده پاشدم. دیدم بابا و حاجی هم اومدن. وااااای چه سفره ای! چه خوراکی هایییییی ...

بابا گفت دختر گلم اون درخت شاتوت تو تنگه مرغ یادته ؟ گفتم آره ، گفت اون از این به بعد مال توه. هر کس بخواد ازش شاتوت بخوره باید ازت اجازه بگیره. جایزه اولین روزت. واسه من هم دعا کن ...

همه ازم خواستن واسشون دعا کنم. چه حس لطیفی داشتم. چقدر خوشحال بودم که روزمو نگه داشته بودم. فکر میکردم دیگه بزرگ شدم ...

آ ه ه ه ه ه ه ه ... اون روزها قدر اون سفره و آدمای دورش ... مزه سحری و افطاری ... لذت صدای اذان و ربنا و دعای زیبای سحر و ... ندونستیم. نه هیچ کدومش اینهمه شیرین نبود که حالا هست.

توی این ینگه دنیا ته این همه تنهایی! جایی که دلت با تمام توانش داد میزنه کجایید کجایید کجایید ... تازه میفهمی چی داشتی!

البته راستش غربت خیلی هم بد نیست ... شاید صدای موذن نداره و افطارا شاید بیشتر از حد معمول هم روزه میمونی تا باورت شه افطار شده ... سحر ها کسی نیست واسط دعای سحر رو زمزمه کنه جز خودت ... دل آدم میره واسه یه تیکه نون سنگک و زولبیا بامیه وطنی ...

اما ... آدمایی هستن که واسه خود خود خدا روزه میگیرن. تجربه ی هم سفره شدن با دوست آلبانیاییم و دختر افغان هم کلاسیم و دوست سیاه پوست مسلمونم ... نشستن دور یه سفره و لهجه های نا شناسی که همه میگن بسم الله الرحمن رحیم! چیزی نیست که بشه نادیده گرفت.

گاهی تا بعد از یه ساعت از افطار رفته سر کلاسی و هنور تشنه و گرسنه ... بعد میریم با هم تو کافی تریای دانشکده و یه چای سبز سفارش میدیم و شیرینی عربی که شهد شیرینش تو اولین تکه سیرت میکنه و دل درد میگیری ... از فست فوود که بهتره ! راستش هیچکس حاضر نیست سوسیس و کالباس بخوره واسه افطاری ...

گاهی هم نودل های چشم باریکهای شرقی که بدل سوپ های ما هم نیست ... یه کمی حس آش رشته یهت میده ! میبینی؟ همشون بدلین ... همشون جانشینن! اما تنها چیزی که بدلی نیست اینه ... دلت که تو هر رنگ و ظاهری باشی واسه یه خدای واحد می تپه !

سیاه یا سفید یا زرد ... همه عاشقانه و بدون حضور هیچ جبری خالصانه روزه میگیرن و با دل شاد از اینکه اونی که اون بالاست داره با داشتن بنده هاش حال میکنه ... شب میشینن دور سفره افطار حالا هرچند که توش آش و حلوا و نون سنگک نیست!

راستش ... دلم واستون تنگ شده ... خیلی زیاد ... اونقدر که اگه داد بزنم تموم میشم !

نمیدونم چند تا از شما این مطلب و میخونید. اما به دعای خیرتون احتیاج دارم. هم من هم دوست سیاه پوستم که برادرش رو تخت بیمارستانه و با سرطان دست و پنجه نرم میکنه! راستی نسرین جان دعای فرج و آیت الکرسی که موقع بدرقه بهم دادی، دادم برد واسه برادرش ... تو هم دعاش کن.

ما اینجا دور نیستیم ... دور کسیه که یاد کسی نباشه و کسی یادش نیاشه ... میدونم عشق و مهری که تو دل منه برای رد شدن از کوه ها و دره ها و آبها از این ور دنیا تا ته ته ته دل شما کافیه! برای همه خوبیا یی که به من کردید ... واسه ی همه چیزایی که بینتون یاد گرفتم ... به خاطر همه دلواپسی های سبزی که تو دل بچگی هام کاشتید که انسان بودنم رو فراموش نکنم ... سپاسگذارم.

به روز روز روزه داریها قسم ... زیبا ترین روزه روزی اتفاق میافته که سهم دلت رو به خدا از روزه داریهات بپردازی! و با بنده هاش مهربون باشی.

همیشه مهربان باشید


نگارش : باران پورفرد - سندیگو، کالیفرنیا

ایمیل :
baran.storyteller@ yahoo.com




طبقه بندی: اجتماعی،  خاطره، 
برچسب ها: رمضان، غربت،
نگارش در تاریخ پنجشنبه 12 شهریور 1388 توسط شهرام خسروان

بچه ها کم کم جمع می شدند ، بعد افطار بود ، از همه مدل آدم تو جمع می دیدی ، از عقاید گوناگون سیاسی و از کارمند ساده تا مدیر دولتی ، همتی شده بود و آمده بودند این همت را بانجام برسانند ، حوزه ها تقسیم شد ، به هر نفر 3 تا مکان رسید و پول مورد نیاز بطور حدودی برای خرید بین افرادتقسیم و رسید تحویل اخذ شد ، رفتیم خوابیدیم تا سحر ، فردای آن روز میلاد امام حسن ع کریم مدینه بود و بنا شد از آن روز تا سالهای بعد که بنظرم هنوز هم در مشهد ادامه دارد در روز تولد امام تمام نانوایی های شهر نان رایگان بین مردم توزیع  کنند .

 مهم نیست کی هستی ، کی بودی ، کی میشی

مهم اینه که آدم برای آرامش وجدان خودش، برای کمک به همنوع ،برای آدم بودن و انسان بودن یک قدم بردارد .

برای اینکه هی مرتب الکی سنگ علی را به سینه نزنیم باید قدمی برداشت

امروز یا فردا ، راستی امروز بر اساس آمار ها تا این لحظه  165654 نفر مرده اند ،

فردا شاید برای من و تو و آن کودک در انتظار دیر باشد

 




طبقه بندی: اجتماعی،  تهران امروز ، 
برچسب ها: کریم مدینه، امام حسن، یتیم،
نگارش در تاریخ دوشنبه 2 شهریور 1388 توسط شهرام خسروان

از بچگی یادم دادند ، پدر و مادرم و دوستانی که زلال تر بودند از آب روان که خوب باشم یا سعی کنم که خوب باشم ، که محبت کنم ، که عاشق باشم ، که یالان دنیا ، که دیدی چه راحت عمر گذشت ؟

پر و بالم را زدند ، جگرم را پاره پاره کردند ، غریبه ها نه ، دوستان ، مانند شما

کم لطفی کردند

گذشتم و گذشتم ، هر چند وقت یک بار بهم میریزم ، طاقتم تموم میشه ، احساس می کنم کمرم در زیر فشار کم لطفی ها خورد شده ، یادم می افته به اون شخصیت تو فیلم ترمینیتور که منفجر می شد و تبدیل می شد به قطره های جیوه مانند و بعد دوباره این قطره ها جمع می شد و دوباره اون شخصیت شکل می گرفت ....

من هم تو روزهایی که همین شما عزیزانم منو له می کنید و داغون ، میریزم بهم و زبانم طعم شوری را می چشد ، یه گوشه خلوتی و درد دل با خدا ، که دنیا بی وفاست ، که از دوست بیادگار دردی دارم .... دوباره جمع میشم ، نباید بذارم دنیا منو له کنه ، منی که فرشته ها به جدم سجده کردند ، دوباره میشم همون آدم قبلی ، سرسخت و آماده مقابله با دنیا و همه بی وفایی هایش ، با زخم دل چه کنم

در کوی نیک نامان ما را گذر ندادند

گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را

نکنید ، با هم اینقدر نیرنگ و بد گویی و نامردی نکنید ، آدم ها رو بخاطر خودشون بخواهید

فردا صبح دوباره من هستم و شما اما خدا را خدا را خدا را بس است

 

بنویس نام مرا بر کف دستت ای دوست

تا بهنگام قنوت نبری از یادم




طبقه بندی: اجتماعی،  ادبی،  خاطره،  تهران امروز ، 
نگارش در تاریخ چهارشنبه 28 مرداد 1388 توسط شهرام خسروان

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

مرضیه برومند خالق وکارگردان سریال عروسکی « مدرسه موشها » بود که نقش اول آن سریال را خانم « کپل » بازی می کرد.

 در نشستی تلویزیونی مجری از خانم برومند پرسید: آیا شما خاطره ای از آن سریال دارید؟

ایشان گفتند: بلی ! چون ما با عروسک ها زیاد کار می کردیم قاعدتاً آنان کثیف می شدند که من مجبور بودم آنان را برای شستشو به خانه ببرم. او ادامه داد : یک بار كه بعد از شستن کُپل می خواستم او را به بند آویزان کنم گوش کپل را گرفتم

و به او گفتم: آخه کپل ، من به تو حسودیم می شه. چرا تو باید این قدر مشهور باشی ولی من که خالق و آفریدگار این اثر ، وکارگردان و بازیگردان تو می باشم ناشناس و گمنام بمانم !!!! . . . . . .

و من هم که کشته مرده این سوژه های ناب و ظریف هستم مثل همیشه به فکر فرو رفتم کمی دور خود چرخیدم و فکر کردم و کردم و كردم .

 . . . . . .

یادم آمد که چگونه خالق روزگار فوج فوج انسان هایی دوپا را از درون ، چون بادکنک باد می کند و این کپل های بادی را برای مدتی معلوم در « شهر آدم ها » رها می کند و فقط از آنها می خواهد تا خودشان

 « تنظیم باد » کنند و به آنها گوشزد می کند که هر که با دستورات ونسخه وی رژیم لاغری گرفت و وزنش را تنظیم کرد او را به بهشت می برد و هر که گوش نکرد به جهنم خواهد رفت !

 لذا برخی را رئیس و مدیر ، برخی را وکیل و وزیر ، این یکی را مهندس آن یکی را دکتر ، بعضی را هنرپیشه معروف گروهی را ورزشكار مشهور دیگری را برج ساز و آخری را کارخانه دار می کند تا حسابی کُپل ِ کُپل شوند.

ولی صد افسوس که این کپل های فراموشکار چنان در بازی روز و روزگار آنقدر سرگرم می شوند که کار وکارگردان رااز یاد می برند و متاسفانه وقتی از خواب بیدار می شوند که چشم شان کم سوست صدای تق تق زانو و جیر جیر عصا را با گوش های کرشان نمی فهمند و وقتی بیدار می شوند که خیلی خیلی دیر و دیر است.

مثال یکی از این کپل ها بیمار خودم بود

روزی در بیمارستان اختر در « الهیه تهران » در درمانگاه ویزیت می کردم که آقایی متشخص و مرتب با تشخیص دیابتیک فوت ( پای قندی ) مراجعه کرد او خیلی نگران بیماری خود برای قطع انگشتان پاهاش بود بعد از معاینه گفتم مشکلی از این لحاظ ندارید با تاکید بر ادامه درمان بیماری قندش و تجویز حمام بتادین و آنتی بیوتیک با نسخه ای او را ترخیص کردم او رفت ولی دوباره برگشت و روی صندلی مقابلم نشست !

کمی به هم نگاه کردیم ، پیش خود گفتم حتماً او از آن دسته بیمارانی است که زیاد می پرسند

لذا پس از كمی تامل اما با وسواس گفتم : آقا مشکلی ندارید

 ولی او گفت : من مشکل دارم !

 گفتم : چه مشکلی ؟

 گفت : آقای دکتر ! من در شهرك غرب و سعادت آباد دو برج ساخته ام و الان در همین الهیه مشغول ساختن برج دیگری هستم لذا من مشکل مالی ندارم ولی هر وقت دَر ِ یخچال را باز می کنم و انواع شیرینی جات و میوه جات و مرغ و ماهی و پلو را می بینم ولی نمی توانم مصرف کنم خیلی رنج می برم و اخیراً شدیداً افسرده شده ام ! چه كنم ؟ دارویی ، دوایی ، قرصی ؟

گفتم : سوالی بپرسم ؟

گفت : خواهش می کنم !

 گفتم : حاضرید همه برجها را بدهی سلامت خود را باز یابی !؟

 ناگهان سراسیمه بلند شد و با تاییدی قاطع ، جوری به ارواح تمام آباء و اجداد و نیاکانش قسم خورد و طوری چهارده معصوم را ردیف کرد که من و انترن ها و رزیدنتها تا چندین و چند روز می خندیدیم . . . . .

گرچه دیدیم و شنیدیم و خندیدیم ! ولی او رفت . . . . . كه رفت . . . . .

. . . . . . . .

من در عجبم كه :

چرا خداوند هر وقت از دست این کپل های بادکنکی خسته می شود چرا آنان را از بیرون سوزن نمی زند تا همه ببینند و عبرت بگیرند .

و از شما چه پنهان كه :

کسی که از بیرون همه به مال و منال و موقعیت او قبطه می خوردند ، خدا ، او را از درون سوزن زده بود نه سوزن انسولین که آن سوزن نیشتر الهی بود چون او با همه پولهایش آنچه را که می خواست

نمی توانست بخورد . برجها روز به روز گرانتر ویخچال روز به روز پر تر و پرتر می شد ولی او روز به روز گشنه تر و گشنه تر می شد !!!

چرا؟

نمی دانم چرا ؟ ولی شاید . . . شاید چی ؟

شاید او مصاحبه چندین سال قبل ِ دختر بچه ای فقیر را در ماه رمضان ند یده بود که از زندگیش می گفت او به همراه پدر بیمار در بسترش ، و مادر و خواهرش زندگی می كرد آنان چون خانه نداشتند با کمک مردم در کنار مدرسه یا مسجدی چهار ستونی فلزی و چند متری درست کرده بودند که بالای آن یک شیروانی سوراخ بود.

خبرنگار از او پرسید : روز و شب را چگونه می گذرانی؟

واین نازنین ده دوازده ساله خیلی زیبا گفت : روزها رایكجور به شب میرسونم و شبها می خوابم هر وقت كه باران از سورا خهای شیروانی وارد می شه ومن با قطره های باران بیدار میشم دستهایم را به آسمان بلند می کنم و از خدا می خواهم باران قطع شود

و خدا هم قبول می کند و دیر یا زود با ران قطع می شود ! !  

آره !

 به همین راحتی " باران قطع می شود " !!!

تازه اون روز فهمیدم : چرا کاروانی که با پاهای برهنه و با بیرق های رنگارنگ با دعاها و ادعیه گوناگون راهی كوه وصحرا میشوند تا نماز باران بخوانند دست خالی بر می گردند .

تازه اون روز فهمیدم : چرا زاینده رود خشک می شود .

تازه اون روز فهمیدم :

 چرا مدت هاست از خشكسالی رنج می بریم

چون در " شهر آدم ها " دستانی کوچک با قلب هایی بزرگ ولی صداهایی بزرگ و بزرگ تر با شاه بیت غزل حافظ یعنی « سوز دل، اشک روان، آه سحر، ناله شب » در گوش خدا چنان رسا و شیوا داد می زنند که ای خدا !!! . . . . . تو دیگه چرا ؟؟؟؟

باران دیگه بسه ما خیس شدیم ، آخه بسه ! بسه ! بسه ! . . .

وخدا ؟

و خدا هم كه خدای ِ همه است به ناچار مجبور می شود تا گوش کند چون او مال ِ همه هست !

واقعا چه مصیبتی ست خدایی ! ! !

 و خودمونیم : " عجب صبری خدا دارد  "

آری

مشکل آن برج ساز لاغر و تکیده اما از درون کاملاً کُپل و كپل این بود که یادش رفته بود كه چه بخواهد و چه نخواهد مقداری از مالش مال خودش نیست مال این جماعت بی خانمان است

ای کاش اگر او دوست نداشت توصیه و پند بزرگان واولیاء دین را در وصول خمس وزکات را بپذیرد

 

ولی چه خوب بود در کنج یکی از دیوارهای " برج شهرک غرب " ذهنش وصیت و نصیحت هنرمند و

سوپر استار ِ" کشورهای غرب " یعنی چارلی چاپلین به دخترش را به خاطر می سپرد که گفت :

دخترم : " همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : دومین سکه مال من نیست ، این باید مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ".

و باز چه خوب بود بر سَر دَر ِ " برج الهیه " ذهنش وصیت " الهه ِی" قدرت وشوکت  رُم  باستان یعنی اسکندر مقدونی را حک می کرد که گفت " هر گاه از دنیا رفتم دو دستم را از تابوت بیرون گذارید تا همه ببینند اسکندر با دست خالی رفت "

ودر آخرچه خوب بود او حداقل با ترمیم شیروونی آلونک های شهر مان برای خود برجی از سعادت در

" سعادت آباد " بهشت جاوید ان می خرید

 

 کاری که برخی کردند و بعضی نکردند !

گرچه برج ها استوارواستوارترماندند ولی همه آمدند و رفتند

ولی خوشا به احوال آنان که خوب رفتند

چرا ؟  

چون خوب وخوب تر ماندند !

که به قول سعدی :

 سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز

مرده آنست که نامش به نکویی نبرند

  

دکتر مجتبی کرباسچی

 

آذر . . . . . . 1386




طبقه بندی: اجتماعی،  تهران امروز ،  خاطره، 
برچسب ها: کپل، بیماری قند، دیابت، دکتر کرباسچی،
دنبالک ها: نویسنده مقاله،
(تعداد کل صفحات:31)      ...   5   6   7   8   9   10   11   ...  

Blog Skin