
پنجشنبه این هفته طور دیگری بود
بغل بغل گل های رنگارنگ کنار جاده
بهشت زهرا س
بنز سواری
غسالخانه و ضجه و ضجه
نماز میت در میان همهمه بلند زنگ های موبایل
رفقای سیاه پوش
پارکینگ بی صاحب و پر دردسر
اعلامیه فوری و لباس مشکی های آویزان
و آغوش دوستی که نمیدونی چطوری به اون رفتن پدرش را تسلیت بگویی
قطعات جدید 310 تا 320
آپارتمانی و مدرن
نمیدونی تو کجای اون هستی
ترافیک
خاک
پیاده روی و تیغ بی رحم آفتاب
زیارت عاشورا ، چه گرم بوده کربلا ، کجاست این شربت نذری
نعره مداح ژل زده
سرازیری قبر
سنگ لحد
فرقون خاک
ناهار تشریف بیاورید فلان جا
و عقب گرد و فرار دوباره بسوی زندگی
من نمی میرم ، حداقل حالا حالا ها نه
چقدر مردن تو تابستون و زمستون بده ، یادم باشد تو بهار بمیرم
آخر خط اینجاست ؟ من فکر نمی کردم
حالا چه فرق می کنه اینجا باشه یا تو مقبره اختصاصی
یه تابلو آهنی کوچک مشکی که نه کد پستی داره نه تلفن
قطعه و ردیف و بلوک و آخرش هم میذارند سر در آپارتمان جدیدت
کفن کفنه ، مردن هم برای همه مردن
چه شد آن وعده حور العین بهشتی حاجی گریدوف
دوباره خاک و خاک و خاک
کولر ماشین رو که میزنی خاک میپاشه تو صورتت و تازه متوجه میشوی کاسه سرت داره میترکه و صورتت از معجون خاک بد بوی قبرستان و اشک و آب حسابی کاه گل شده
و آخر خط آب یخ صلواتی
و عبور از کنار مزار شهدا
خدا رحمت کنه
خصوصا منو
که نمیدونم کجای این دنیا هستم
طبقه بندی: اجتماعی، خاطره، تهران امروز ،
برچسب ها: بهشت زهرا، تشیع، پدر، مرگ،
تبلیغات 
