تبلیغات
رنگ زندگی - نمایشگاه تاسیسات برودتی حرارتی 1388
خدای من ، ناگفته هایم را اجابت کن .... از گفته هایم پشیمانم

نگارش در تاریخ چهارشنبه 22 مهر 1388 توسط شهرام خسروان

پنجشنبه است و برای رفتن نمایشگاه تاسیسات فقط امروز و فردا رو فرصت دارم ، با مجید شب قبل هماهنگ کرده ام که ساعت 9 صبح اونجا هم رو ببینیم ، برای ارتزاق اهل و عیال هم موقع بیرون اومدن از خونه همه موجودی ریالی را می گذارم رو کابینت آشپزخونه و با یک هزار تومنی میزنم بیرون ، با خودم میگم پول خواستم میرم عابر بانک می گیرم .

ورودی پارکینگ از پارسال دو برابر شده و هزار تومنی را میدم و میرم داخل ، تو مسیر بساط دستفروش ها از همه جا گرم تره و از فیلم هندی تا کروات می فروشند ، دم درب ورودی شمالی می بینم صف است و تازه متوجه میشم که ای دل غافل بلیط باید بخریم اما کجاست پول ؟

مجید هم تلفنش را بر نمی داره و معلوم نیست کجاست ؟

بعد از چند دقیقه دل رو به دریا میزنم و میرم پهلوی آقایی که به ظاهر رییس نگهبانان است و یواشکی میگم آقا ببخشید عرضی داشتم و طرف بهم نگاه می کنه که بگو .  

من یه نگاهی به ابهت ایشون با پیراهن آبی و بیسیم می کنم و میگم ببخشید من یادم رفته از خونه پول بیارم و الان برای خرید بلیط مشکل دارم و اگه بشه برم تو از عابر بانک پول بگیرم . طرف یه نگاهی بهم می اندازه و با لهجه ترکی غلیظ میگه : گداها رو هر روز مدرن تر می شوند ، برو بابا روزی ات رو خدا جای دیگه حواله کنه ، بابای بیسواد من همیشه بمن می گفت بدون پول از خونه بیرون نرو حالا چطوری باور کنم که تو مهندس از بابای من کمتر می فهمی ؟

احساس می کنم تو عمرم تا حالا اینقدر تحقیر نشدم و بعد کلی نصیحت برای ارشاد من و دست برداشتن از گدایی با دست مرا از خود دور می کنه و بالاخره اجازه میده برم تو

مجید تا دوازده نیامد اما من اون روز تا آخر وقت تو فکر پدر بی سواد آقای نگهبان بودم .

 

نکته : بعضی جاها دولت الکترونیک کار ساز نیست

 




طبقه بندی: اجتماعی،  خاطره، 
برچسب ها: تاسیسات،
Blog Skin