نگارش در تاریخ شنبه 22 اسفند 1388 توسط شهرام خسروان
سوالش میکنم در شب:
مرا " تو" میبری با خود؟
ندای هاتفش آمد:
تو را چون مانده پا در گل
تو را چون تن به زخم داده
ولی چون خیرهای بر"دل"
تو را من میبرم با خود
به عرش کبریا امشب.
تو را چون مستی مستان بیباده
در آن گنبد گردانش،
برقصانم دمی امشب.
تو را چون طعم افلاکی،
به کامت خوش نشست آن دم
فرو اندازمت لیکن،
تو را آزاد ز هر قید و ز هر زنجیر.
رهایت میکنم زآن پس که بینم باز میآیی؟
ببینم باز میآیی؟
دنبالک ها: لینک،
تبلیغات

