درست 4 سال پیش بود كه شب مبعث دعوت شدیم به یه مجلس ، نوبت سخنرانی روحانی رسید و یه شیخ جوان ولی بد سیما اومد رو منبر ، تو دلم گفتم ببین حالا باید یه ساعت اراجیف این یارو رو گوش كنیم ! صداش كه در اومد تا اعماق وجودم رفت و آخرهای صحبتش كه همه سرشار بود از جلوه های مهر و محبت رسول الله به خودم اومدم و دیدم دارم گریه می كنم ، بخودم گفتم دیدی راجع به بنده خدا چه جوری قضاوت كردی ؟ همونجا پشیمون شدم و نذر كردم 4 هفته دعای توسل تو خونه ام بذارم و شام هم بدم ! یكی از بچه ها هم گفت هفته پنجم با من ، خلاصه هفته پنجم كه تو ماه رمضون افتاده بود من از تو همون مجلس راهی كربلای نطلبیده شدم و رفتم و رفتم و رفتم ، حسین ، ابوالفضل ، زینب ، رقیه و ایوان نجف علی و كاظمین و سامرا و خلاصه شدم عاشق ! سال بعد هم نطلبیده حج واجب رفتم و شدم حاجی ، مدتها گذشت تا تو یه مجلس دوباره همون روحانی رو دیدم ، آخر مجلس گفتم حاج آقا برسونمتون و تو راه داستان رو بهش گفتم و حلالیت طلبیدم .
خاك كربلا و صحرای عرفات كه هر دو بوی حسین رو میده منو از خیلی از عادت های بد مانند كینه نجات داد ......
طبقه بندی: خاطره،
تبلیغات

