
پروردمت به ناز تا بنشینمت بپای ای گل چرا به خاک سیه می نشانی ام
دریاب دست من که به پیری رسی جوان آخر به پیش پای تو گم شد جوانی ام
با صد هزار زخم زبان زنده ام هنوز گردون گمان نداشت باین سخت جانی ام
اون روزها محله های اطراف شهر برای خودش داستانی داشت
نگهبانی شبانه نوبتی همسایه ها زمانی که یه دزد از خدا بی خبر به اون محله راه پیدا میکرد
صدای بوق شیپوری موتوری که شیر می فروخت
تلویزیون نگاه کردن جمعی همسایه ها تو تنها خونه ای که تلویزیون داشت خصوصاً سریال سرکار استوار
و صد البته گذر گله های گوسفند
حدود سال ۵۰ من ۴ سالم بود
رفتگر محل بعد از اتمام کار روزانه اش تعدادی گوسفند داشت و اونها رو میبرد برای چرا
آخر کوچه ما باز می شد به یک صحرای وسیع و سرسبز
من که عاشق گوسفند بودم از فرصتی که مادرم تو حیاط زیر سایه درخت بید رو تخت چوبی نشسته بود و با یکی از خانم های همسایه گپ می زد استفاده کردم و رفتم سراغ کیفش !
دو سه تا دو زاری (۲ ریالی ) و چند تا هم ۱ ریالی یا یک قرونی برداشتم و یواشکی جیم زدم به صحرا و سراغ رفتگر محل اقا رضا برای خرید گوسفند
آقا رضا داشت سر بسرم میذاشت که کدوم گوسفند رو میخوای و من هم مردد بودم کدوم یکی رو انتخاب کنم که از دور دیدم مادرم با یکی از خانم های همسایه چادر بسر دارند میدوند ......
فکر میکنم آخرین باری بود تو عمرم که بی اجازه سر کیف کسی رفتم
امروز تو اون صحرا آپارتمانهای ۴ - ۵ طبقه بالا رفته و اون گوسفند ها رو فرزند من فقط میتونه تو تلویزیون ببینه - از اقا رضا هم خبر ندارم
مادر هم دیگه حال تنبیه رو نداره ولی هنوز همونطور عزیزه و با ابهت

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسید: “ میگویند فردا شما مرا به زمین میفرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به آنجا بروم؟” خداوند پاسخ داد: “ از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفتهام او از تو نگهداری خواهد کرد.اما کودک هنوز مطمئن نبود که میخواهد برود یا نه: “ اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.” خداوند لبخند زد: “ فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.” کودک ادامه داد:“ من چطور میتوانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمیدانم.”
خداوند او را نوازش کرد و گفت: “ فرشته تو زیباترین و شیرینترین واژههایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.” کودک با ناراحتی گفت: “ وقتی میخواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟” اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: “ فرشتهات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد خواهد داد که چگونه دعا کنی.” کودک سرش را برگرداند و پرسید: “ شنیدهام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی میکنند چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟” - فرشتهات از تو محافظت خواهد کرد. حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. کودک با نگرانی ادامه داد: “ اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمیتوانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.” خداوند لبخند زد و گفت: “ فرشتهات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت. گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.” در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدایی از زمین شنیده میشد. کودک میدانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خدا پرسید: “ خدایا اگر من باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشتهام را به من بگو.” خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: “ نام فرشتهات اهمیتی ندارد. به راحتی میتوانی او را مادر صدا کنی.
قدر مادر هاتونو تا اونها رو دارید بدونید
طبقه بندی: خاطره،
تبلیغات

