قلم را برمیداری و میبری روی کاغذی که از دیشب آمادهاش کردهای و در جیب گذاشتهای و با خودت به حرم آوردهای. آوردهای تا بنویسی، که چه دردهایی داری و چه رنجهایی میبری، و درمان بخواهی از کسی که روبروی ضریحش نشستهای. بنویسی و آن را از شبکهی ضریح بگذرانی و بنشینی به انتظار.
هنوز اولین واژه را نوشتهای و ننوشتهای، نگاهت میچرخد و چشمت میافتد به کسی که خاموش و ساکت، گوشهای ایستاده و به ضریح خیره شده است. چشم از او نمیگیری، مروارید اشک بر گونهاش میغلتد و اندکی بعد، لبخندی بر چهرهاش مینشیند و سر خم میکند و راهی میشود.
... و تو حیران که زود گرفت و رفت و کاغذ را تا میکنی و چشم میدوزی به ضریحی که چند قدمی تو است.

دوباره بعد از مدتها من هستم و گنبد طلایی آقا امام رضا ( ع ) ، یه گوشه ای دنج تو صحن اسمال طلا پیدا کرده ام و دارم کم کم دلمو به پرواز در میارم ، داستان شیخ حر عاملی یادم می افته که دعایی نوشته بود تا روی سر درب حرم نصب بشود و گناهکاران از اون در نتونند بیان تو و همون شب مجری طرح آقا امام رضا رو خواب میبینند که این خاندان ارحم الراحمین هستند و...... یادم می افته به دردسرهام و گرفتاری هام ، ای کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود ، خدا بیامرزت سهراب که تو حرم هم یادت میکنیم ، یادم می افته که تمام بزرگان زندگی اشان همراه با گرفتاری و دردسر بوده از شعب ابی طالب تا دشت کربلا و سامرا و کاظمین و من نیم وجبی اینجا چه خواسته هایی دارم ،
اما این که من کی هستم و چی میخوام مهم نیست ، مهم این است که من اومدم و از کسی دارم درخواست میکنم که کارش درست است و بخیل نیست ، ارحم الراحمین است و.... از جایی که نشسته ام بلند میشوم و دلم داره قدر یه دنیا باز میشه ، نمیدونم از اون جایی که من نشسته بودم و بلند شدم تا حالا چند نفر حاجتشون رو گرفته اند و رفتند
یا امام رضا َ
اگر دلت گرفت و باران شد
دعایی هم به حال بیابان بکن
التماس دعا
طبقه بندی: مناجات،
تبلیغات

