پنجشنبه است و برای رفتن نمایشگاه تاسیسات فقط امروز و فردا رو فرصت دارم ، با مجید شب قبل هماهنگ کرده ام که ساعت 9 صبح اونجا هم رو ببینیم ، برای ارتزاق اهل و عیال هم موقع بیرون اومدن از خونه همه موجودی ریالی را می گذارم رو کابینت آشپزخونه و با یک هزار تومنی میزنم بیرون ، با خودم میگم پول خواستم میرم عابر بانک می گیرم .
ورودی پارکینگ از پارسال دو برابر شده و هزار تومنی را میدم و میرم داخل ، تو مسیر بساط دستفروش ها از همه جا گرم تره و از فیلم هندی تا کروات می فروشند ، دم درب ورودی شمالی می بینم صف است و تازه متوجه میشم که ای دل غافل بلیط باید بخریم اما کجاست پول ؟
مجید هم تلفنش را بر نمی داره و معلوم نیست کجاست ؟
بعد از چند دقیقه دل رو به دریا میزنم و میرم پهلوی آقایی که به ظاهر رییس نگهبانان است و یواشکی میگم آقا ببخشید عرضی داشتم و طرف بهم نگاه می کنه که بگو .
من یه نگاهی به ابهت ایشون با پیراهن آبی و بیسیم می کنم و میگم ببخشید من یادم رفته از خونه پول بیارم و الان برای خرید بلیط مشکل دارم و اگه بشه برم تو از عابر بانک پول بگیرم . طرف یه نگاهی بهم می اندازه و با لهجه ترکی غلیظ میگه : گداها رو هر روز مدرن تر می شوند ، برو بابا روزی ات رو خدا جای دیگه حواله کنه ، بابای بیسواد من همیشه بمن می گفت بدون پول از خونه بیرون نرو حالا چطوری باور کنم که تو مهندس از بابای من کمتر می فهمی ؟
احساس می کنم تو عمرم تا حالا اینقدر تحقیر نشدم و بعد کلی نصیحت برای ارشاد من و دست برداشتن از گدایی با دست مرا از خود دور می کنه و بالاخره اجازه میده برم تو
مجید تا دوازده نیامد اما من اون روز تا آخر وقت تو فکر پدر بی سواد آقای نگهبان بودم .
نکته : بعضی جاها دولت الکترونیک کار ساز نیست
طبقه بندی: اجتماعی، خاطره،
برچسب ها: تاسیسات،
تو ساختمون آموزش که همون اول دانشگاه بود از این اتاق به اون اتاق ، این فرم اون فرم ، هوای شرجی ، بدو برو آموزش پرورش فلکه ساعت تاییدیه دیپلم بگیر ، جوش و هراس برای خوابگاه که همون روز اول آب پاکی رو ریختند رو سرمون که خوابگاه رو بی خیال بشید ، خلاصه تا ظهر طول کشید ، از این ور دانشگاه که به اندازه یک شهر بود برو اون سر دانشگاه دانشکده مهندسی پهلوی بیمارستان گلستان ، تردد آمبولانس و ماشین های جنگی ، همه این ها هم جدید بود و هم جالب و هم هوا شرجی و گرم و خلاصه ظهر روز اول شدیم دانشجوی دانشکده مهندسی و قرار شد فرداش بریم کلاس !
اومدم تو خیابون امام که یکی از معروفترین خیابونهای اهواز است و همه اش بازار است و سرتاسرش یه سایبون داره هتل نادری که یه اتاق بود باندازی که بتونی دست هایت را از دو طرف باز کنی و یه تخت و یه آینه که خودت را این انسان پیروز این مهندس آینده مملکت را ببینی و سیر کنی و لذت ببری و شب از ساعت 9 به بعد که مغازه ها بسته بودند پرنده پر نمی نزد ، پولی هم که همراهم بود باندازه ای بود که بتونم دو سه روزی سر کنم ! نتیجه اقدامات هم با تلفن هتل که بعدا فهمیدم خیلی گرون در میاد به خانواده اطلاع داده شد ، شام و ناهارمون هم شد ساندویج سوسیس با یک نوشابه ای که رنگ نداشت و طعم هم نداشت ، شربت گازداری بود که بعدا فهمیدم تا مدت ها همین نوشابه رو باید خورد .
شب هم با هزار فکر و خیال و ترس و بیم برای خوابیدن اولین بار دور از خانواده گذشت تا صبح و شروع زندگی جدید در دانشگاه شهید چمران اهواز

در اینترنت که جستجو کردم که عکس ساختمان مرکزی دانشگاه اهواز رو بزارم این عکس رو پیدا کردم
در زمان جنگ این ساختمان نیمه کاره بود و دست لشگر نجف اشرف اصفهان بود و تجسم کنید این پنجره ها تیغه شده بود و بعضی جاها پتو خورده بود و با این ساختمون امروز خیلی فرق داشت
انرژی هسته ای تاسیسات قم
طبقه بندی: خاطره،
می خواهم با خاطراتم شما رو 24 سال ببرم عقب سال 1364 اهواز ، نوشتن از اون روزها سخته ، ممکنه گاهی طول بکشه ، اما به یکبار خوندنش می ارزه
تو ترمینال جنوب یک نقشه شهر اهواز خریدم ، روی جلدش یه سربازی بود با یک ژ 3 روی دوشش و یه خرابه پشت سرش و نوشته بود ما تا آخر ایستاده ایم .
به هر زحمت و بدبختی که بود بلیط برای اهواز گیر آوردم ، کنارم یک آقایی بود که از قیافه اش فهمیدم خوزستانی ست ، صبح که نزدیک های اندیمشک رسیده بودیم من بدون توجه به نقشه شهر اهواز فقط به روی جلدش فکر می کردم و اون سربازه ، یه تانک سوخته یا 4 تا نخل که از دور می دیدم می پرسیدم رسیدیم ؟ و طرف مجبور بود توضیح بدهد که نه پسر جان اهواز شهره اینجا وسط بیابونه و باز با دیدن نخل سوخته بعدی می پرسیدم دیگه رسیدیم ،
بالاخره رسیدیم و من هاج و واج مونده بودم که اون خرابه و اون سربازه چی شد ؟ اینجا که شهر است و زندگی در اون جریان داره ! و نمی دانستم که هر چه زندگی بود تو همون شهر بود ، اونجا آخرین منزل عاشقان پرواز بود با زمین !

طبقه بندی: خاطره،
برچسب ها: اهواز،
گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را
گر هم می پسندی
این گردن ما و تیغ تو
تسلیم به امرت و راضی به رضایت
طبقه بندی: مناجات،

