خدای من ، ناگفته هایم را اجابت کن .... از گفته هایم پشیمانم

نگارش در تاریخ سه شنبه 6 مرداد 1388 توسط شهرام خسروان
بالاخره این شور و نشاط های انتخاباتی دامن من رو هم گرفت و برای انتخابات هیئت مدیره سازمان نظام مهندسی کاندید شدم ، امیدوارم منو تو این راه با معرفی به دوستان و آشنایانی که عضو سازمان هستند کمک کنید ، بزودی لیست ائتلاف با دوستان و اطلاعات تکمیل تر و برنامه ها و شعار ها و ... رو هم برایتان می فرستم و دوستانی که ته دلشون تصمیم گرفتند که من را کمک کننند لطفا اعلام کنند ، متشکرم
 



برچسب ها: انتخابات، نظام مهندسی،
نگارش در تاریخ شنبه 3 مرداد 1388 توسط شهرام خسروان

هزاران سال که بگذرد و باز هر گاه که غربت و بی کسی و ظلم و بیداد گلویت را بفشارد یاد از هیچ کسی نمی کنی جز حسین و کاروانی که دانسته بسوی شهادت می رفت .

هزار سال که گذشت ، هزار سال دیگر هم که بگذرد نام حسین و ابوالفضل اشک را بر گونه های عاشقانشان سرازیر می کند ، مهم نیست محرم باشد یا شعبان

هزار سال دیگر هم که بگذرد قدم به خاک عراق که می گذاری ناخواسته غم غربت چنگ می اندازد به جانت ، بوی خاک تمام سینه ات را پرمی کند ، و تمام نظرت جلب می شود به دیدن گنبد طلایی

هزار ان سال دیگر که بگذرد باز سمبل عشق و وفاداری و معرفت و مردانگی ابوالفضل است و برای ورود به حرم  آقا به رسم ادب ابتدا از حرم او شروع می کنی و اذن می گیری

و اگر آماده شدی با لینک زیر دمی به زیارت برو و من را هم فراموش نکن

عید مولا بر همه عاشقانش مبارک

ای همسفر زینب!

كار تو، نبش قبرهای هر روزه ی مردم بود: قبرهای روزمرّگى و عافیت طلبى و عادت، قبرهاى سر به زیرى و سكوت و سلامت، قبرهاى "بیعت كردن" و "به روى خود نیاوردن"!

از مدینه ـ به مكه كه در آمدى ـ بر سر چهارراه اطلاعاتى اسلام *ـ چهار ماه، انتظار كشیدى كه همه مردم جمع شوند، و درست در همان وقتى كه همه آمدند، تو شروع كردى به بیرون رفتن! و این یعنى:

آب زدن بر چشم هاى خواب آلودهء ساده بین، در هم شكستن قبرستان هاى بسته بندىِ شبانه روزى، فرو پاشاندن دیوهاى دروغ و دورویى، و گسستن "بند" از دست و پاى نگاه و حركتِ بنده هاى خدا ـ براى خوب دیدن و رها شدن و به خداى خود پیوستن...

"مَن كانَ فینا باذلاً مُهْجَتَهُ؛ وَ مُوطِنّاً عَلی لِقاءِ اللهِ نَفْسِهُ؛ فَلیَرحَلْ مَعَنا فاننی راحل مصبحاً، ان شاء الله تعالی"**

هر كه از خون دل خویش، مى تواند مایه بگذارد و براى دیدار الهی، جانمایه دارد ـ پاىْ فرا پیش نهد و با ما بیاید؛ كه من، خود بامدادان به راه خوهم افتاد. ان شاء الله!...



نگارش در تاریخ سه شنبه 30 تیر 1388 توسط شهرام خسروان

نامزد بودیم که هدیه تعدادی از کتاب های اسماعیل فصیح رو گرفتم

ثریا در اغما - درد سیاوش - داستان جاوید - شراب خام و ....

مدت ها زمستان 62 ممنوع بود تا روزی بالاخره خوندمش

دوران زیبایی را با اسماعیل فصیح گذراندم

ایام تنهایی و نا امیدی

و چون شنیدم که از بی انصافی و ناملایمات دنیا از این دیار پر کشیده  دلم گرفت و از خدا آرزو کردم سعادت و رحمتش را

یادم افتاد از  مسعود ده نمکی در سال هایی که ساز مخالف می زد  و بعد از مسابقه فوتبال ایران و آمریکا و موضوع مهدوی کیا توی روزنامه اش نوشت : کاش حاج همت هم گل زده بود

 

 




طبقه بندی: اجتماعی،  ادبی،  خاطره،  تهران امروز ، 
برچسب ها: فصیح،
دنبالک ها: گفت‌وگو با اسماعیل فصیح، اسماعیل فصیح درگذشت،
نگارش در تاریخ یکشنبه 28 تیر 1388 توسط شهرام خسروان

اگر هزار سال دیگر هم عمر بگیرم

اگر هزار بار دیگر هم بگویند از مبعث بگو

جز نوشته هایم مربوط به سال 82 چیزی نخواهم گفت

و اقرار می کنم که محمد پیامبر خدا و مهربان ترین آنان است

زندگی من در شب مبعث دگرگون و سریع شد ، سریع برای رسیدن به خودش و خدایش

و پیشنهاد می دهم این شب را فراموش نکنید

یا ولی مهربان



روزی یک مرد با خداوند مکالمه ای داشت : "خداوندا! دوست دارم
بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ "، خداوند او را به سمت دو در هدایت
کرد و یکی از آنها را باز کرد ، مرد نگاهی به داخل انداخت ، درست در وسط
اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود ، که آنقدر
بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد ، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار
لاغر مردنی و مریض حال بودند ، به نظر قحطی زده می آمدند ، آنها در دست
خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای
بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود
را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند ، اما از آن جایی که
این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود ، نمی توانستند دستشان را
برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند . مرد روحانی با دیدن صحنه
بدبختی و عذاب آنها غمگین شد ، خداوند گفت : "تو جهنم را دیدی ، حال نوبت
بهشت است" ، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد ، آنجا هم
دقیقا مثل اتاق قبلی بود ، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور
میز ، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند ، ولی به
اندازه کافی قوی و چاق بوده ، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت :
"
خداوندا نمی فهمم؟!" ، خداوند پاسخ داد : "ساده است ، فقط احتیاج به یک
مهارت دارد ، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند ، در
حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند !" هنگامی
که موسی فوت می کرد ، به شما می اندیشید ، هنگامی که عیسی مصلوب می شد ،
به شما فکر می کرد ، هنگامی که محمد (ص) وفات می یافت نیز به شما می
اندیشید ، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند
، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را
دوست داشته باشید ، که به همنوع خود مهربانی نمایید ، که همسایه خود را
دوست بدارید ، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی)
نخواهد شد .




طبقه بندی: ادبی،  خاطره، 
برچسب ها: مبعث،
دنبالک ها: مبعث،
نگارش در تاریخ دوشنبه 22 تیر 1388 توسط شهرام خسروان

با تو هستم ای غریبه ...
آشنایم می شوی ؟ ...
آشنای گریه های بی ریایم می شوی ؟ ...
من تمام درد باران را خودم فهمیده ام ...
مثل باران آشنای بی صدایم می شوی ؟ ...
روزگار، این روزگار بی خدا تا زنده است ...
ای غریبه آشنا ، آشنایی با خدایم می شوی ؟ ...
من که شاعر نیستم شکل غزل را می کشم ...
رنگ سبز دلنشین صفحه هایم می شوی ؟ ...
ای غریبه فقط سبز و باشکوه و دلخوشی ...
همسرای خنده های با صفایم می شوی ؟ ...
بوی غربت می دهد این لحظه های بی کسی ...
با تو هستم ای غریبه آشنایم می شوی ؟




طبقه بندی: ادبی، 
برچسب ها: غریبه،
(تعداد کل صفحات:35)      ...   12   13   14   15   16   17   18   ...  

Blog Skin