نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بستهام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...
گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی....
برچسب ها: بلخی،
از آسمان که آمدی ، برایم ستاره ای بیاور
برای روشنایی شبهای بی تو بودن
یادت باشد سر راهت دریا را چهار تا کن و در جیبت بگذار
برای پیشانی پر تبم
و اگر مسیرت به کوچه های کودکی افتاد
کمی لبخند و هیاهو برای اتاق ساکتم
فراموش که نکرده ای ؟
همان کوچه هایی که من و تو را عاشق کرد
یادت باشد قرارمان
هر روز سر راه کودکی بازیگوش
اسکناسی بگذاریم باندازه یک بستنی یخی
و او با صورت خیس و عرق کرده و چشمان روشن و براق
دستمال چهار تایمان را خیس کند
برای روزهای بی کسی
برای روزهای سخت بی تو بودن
طبقه بندی: بی حساب و كتاب، ادبی، خاطره، مناجات،
در طبقه دوم رستورانی سرِ پلِ فشم نشستهایم كنار پنجره، در انتظار اینكه غذا را بیاورند و دلی از عزا دربیاوریم. پنجره مشرف به "سرِ پل" است. در حین صحبت یاد زمان بچگی میافتیم كه پل مثل حالا پهن و "دو بانده" نبود. رستوران هم مثل حالا دو طبقه نبود. "كبابیِ سرِ پل" بود و روی زمین، كه كوبیدهاش معروف بود و همانجا جلوی رویت و در فضای باز، كنار خیابان اصلیِ ده، سیخها را میگذاشتند روی منقل و از نزدیكهای غروب چه دود و دم و چه بوی كبابی راه میانداختند! حالا بیا و ببین چه دم و دستگاهی به هم زدهاند.
همینطور كه داریم صحبت میكنیم، توجهمان جلب میشود به پسر یازده، دوازده سالهای كه سر و كلهاش روی پل پیدا میشود. بطری نوشابهای در دست دارد و مطابق معمولِ این سن و سال به نظر میرسد نه عجله دارد و نه دغدغه و غمی. پرسه میزند! كنار نردهی پل كه میرسد، بطری نیمه پر را رو به رودخانهی جاری در زیر پل میگیرد و محتوی بطری را از آن بالا در رودخانه خالی میكند. چند ثانیهای، منظرهی نوشابه كه از بالا تا پایینِ پل مثل آبشاری باریك جاری شده "فتوژنیك" میشود. در همین حین اخوی هم دم میگیرد كه: "نندازی! نندازی! نندازی! ..." اما خیلی طول نمیكشد. وقتی پسربچه میبیند كه بطری خالی شده، چند ثانیهای همانطور آن را در دست نگه میدارد و بعد ولش میكند تا از بالای پل درون رودخانه بیافتد. بطری كه به آب خروشان رودخانه میرسد مثل قایقی تندرو روی آب سوار میشود و بعد از چند ثانیهی دیگر از دیدرس ما خارج میشود.
اخوی بد و بیراهی حوالهی پسربچه میكند. پسربچه اما سلانه سلانه از روی پل میگذرد و بعد از چند ثانیه او هم از سمت دیگر صحنه خارج میشود. همانطور بیدغدغه و بیغم!
دوم اردیبهشت، روز زمین یا "روز زمین پاك" است. چند سالی است كه یكی از دوستان كه معلم هم هست، حوالی این روز با نامه و نوشتهای این مناسبت را به من و دیگرانی یادآوری میكند. هر سال بعد از این یادآوری به خودم میگفتم كه من هم باید برای این مناسبت دمی تكان بدهم و سر و صدایی بكنم. اما هر بار نمیشد تا امسال.
اما اینكه چرا این سر و صدا را "برای معلمها" به راه انداختهام ...
بچه كه بودیم، همان وقتهایی كه كبابی سر پل هنوز دو طبقه نشده بود و همان موقعهایی كه هنوز صحبت چندانی از "حفاظت محیطزیست" نبود، به ما یاد میدادند "آشغال نریزید!" (و البته اینكه"دروغگو دشمن خداست!" و ... خیلی چیزهای دست و پاگیر دیگر.) این روزها اما به نظر میرسد كه خیلی از این "تعاریف پایه" ناپدید شدهاند. نمیگویم "كمرنگ شدهاند" یا "ضعیف شدهاند". چون واقعا و رسما از ذهن بسیاری از ما "پاك شدهاند"! كافی است در این دوره و زمانه خواسته باشید به كسی تذكر بدهید كه آشغالاش را در سطل زباله بریزد یا اینكه به او یادآوری كنید كه در خیابان یكطرفه در جهت خلاف در حال حركت است (پس لازم است مقدار كمی احساس خلافكاری بكند و یك كوچولو ظاهر شرمنده و خجلتزده به خود بگیرد). اما اگر چنین تجربهای را در ایران امروز داشتهاید حتما متوجه شدهاید كه معمولا مخاطبتان طوری بهتان نگاه میكند كه انگار از كره مریخ آمدهاید و دارید به زبان كلینگان صحبت میكنید. "برو بابا حال نداری!"
نمیدانم برای آنكه دوباره بخشی از این "تعاریف پایه" را در خودآگاه (یا ناخودآگاه) نسل دیپلم گرفته و از دانشگاه فارغالتحصیل شده جا انداخت، چه باید كرد. اما میدانم كه یاد دادن چند نكته به آن پسربچهی ده یازده سالهی بیدغدغهی روی پل كار سختی نیست. كافی است متنی تهیه كنیم، بازیای طراحی كنیم یا مسابقهای به راه بیاندازیم. یا حتی فقط اینكه هر روز بگوییم و باز بگوییم كه "ریختن آشغال روی زمین كار بدی است!" ("صد سال تنهایی" ماركز. تابلوی "خدا هست" در ورودی شهر/روستای ماكوندو. شاید ما هم مبتلا به بیماری فراموشی شدهایم)
طبقه بندی: تهران امروز ،
برچسب ها: جیره کتاب،
طبقه بندی: اجتماعی،
برچسب ها: پائولو كوئیلو،
دلم میگه بنویسم ، عقلم میگه ممکنه هر چی بنویسی به یکی بر بخوره
حضور بی سر و صدای خیلی از دوستان رو این روزها می بینم اما دریغ از یک نظر
بنویسم ، ننویسم ؟
مژه سوزن رفو کن ، نخ آن ز تار مو کن
که هنوز وصله دل ، دو سه بخیه کار دارد
طبقه بندی: بی حساب و كتاب،
تبلیغات

