تو ساختمون آموزش که همون اول دانشگاه بود از این اتاق به اون اتاق ، این فرم اون فرم ، هوای شرجی ، بدو برو آموزش پرورش فلکه ساعت تاییدیه دیپلم بگیر ، جوش و هراس برای خوابگاه که همون روز اول آب پاکی رو ریختند رو سرمون که خوابگاه رو بی خیال بشید ، خلاصه تا ظهر طول کشید ، از این ور دانشگاه که به اندازه یک شهر بود برو اون سر دانشگاه دانشکده مهندسی پهلوی بیمارستان گلستان ، تردد آمبولانس و ماشین های جنگی ، همه این ها هم جدید بود و هم جالب و هم هوا شرجی و گرم و خلاصه ظهر روز اول شدیم دانشجوی دانشکده مهندسی و قرار شد فرداش بریم کلاس !
اومدم تو خیابون امام که یکی از معروفترین خیابونهای اهواز است و همه اش بازار است و سرتاسرش یه سایبون داره هتل نادری که یه اتاق بود باندازی که بتونی دست هایت را از دو طرف باز کنی و یه تخت و یه آینه که خودت را این انسان پیروز این مهندس آینده مملکت را ببینی و سیر کنی و لذت ببری و شب از ساعت 9 به بعد که مغازه ها بسته بودند پرنده پر نمی نزد ، پولی هم که همراهم بود باندازه ای بود که بتونم دو سه روزی سر کنم ! نتیجه اقدامات هم با تلفن هتل که بعدا فهمیدم خیلی گرون در میاد به خانواده اطلاع داده شد ، شام و ناهارمون هم شد ساندویج سوسیس با یک نوشابه ای که رنگ نداشت و طعم هم نداشت ، شربت گازداری بود که بعدا فهمیدم تا مدت ها همین نوشابه رو باید خورد .
شب هم با هزار فکر و خیال و ترس و بیم برای خوابیدن اولین بار دور از خانواده گذشت تا صبح و شروع زندگی جدید در دانشگاه شهید چمران اهواز

در اینترنت که جستجو کردم که عکس ساختمان مرکزی دانشگاه اهواز رو بزارم این عکس رو پیدا کردم
در زمان جنگ این ساختمان نیمه کاره بود و دست لشگر نجف اشرف اصفهان بود و تجسم کنید این پنجره ها تیغه شده بود و بعضی جاها پتو خورده بود و با این ساختمون امروز خیلی فرق داشت
انرژی هسته ای تاسیسات قم
طبقه بندی: خاطره،
می خواهم با خاطراتم شما رو 24 سال ببرم عقب سال 1364 اهواز ، نوشتن از اون روزها سخته ، ممکنه گاهی طول بکشه ، اما به یکبار خوندنش می ارزه
تو ترمینال جنوب یک نقشه شهر اهواز خریدم ، روی جلدش یه سربازی بود با یک ژ 3 روی دوشش و یه خرابه پشت سرش و نوشته بود ما تا آخر ایستاده ایم .
به هر زحمت و بدبختی که بود بلیط برای اهواز گیر آوردم ، کنارم یک آقایی بود که از قیافه اش فهمیدم خوزستانی ست ، صبح که نزدیک های اندیمشک رسیده بودیم من بدون توجه به نقشه شهر اهواز فقط به روی جلدش فکر می کردم و اون سربازه ، یه تانک سوخته یا 4 تا نخل که از دور می دیدم می پرسیدم رسیدیم ؟ و طرف مجبور بود توضیح بدهد که نه پسر جان اهواز شهره اینجا وسط بیابونه و باز با دیدن نخل سوخته بعدی می پرسیدم دیگه رسیدیم ،
بالاخره رسیدیم و من هاج و واج مونده بودم که اون خرابه و اون سربازه چی شد ؟ اینجا که شهر است و زندگی در اون جریان داره ! و نمی دانستم که هر چه زندگی بود تو همون شهر بود ، اونجا آخرین منزل عاشقان پرواز بود با زمین !

طبقه بندی: خاطره،
برچسب ها: اهواز،
گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را
گر هم می پسندی
این گردن ما و تیغ تو
تسلیم به امرت و راضی به رضایت
طبقه بندی: مناجات،
محبوبا 
امشب میلیون ها دست نیازمند که امیدشان از غیر تو بریده است ، عاشقانه بسوی آسمانت نشانه رفته است
ای کسی که نزد توست عزت و جمال
قربون آسمونت ، آسمون شب های کویر ، از یمین و یسار ، منجوق دوزی شده ، کجای این عالم بزرگ من کوچک ایستاده ام ؟
یا شنونده صداها
زمزمه های میلیون ها لب نا امید از غیر خود را اجابت نما
خداوندا ، شوری اشک های میلیون ها چشم نا امید از غیر خودت را به شیرینی وصال یار تبدیل کن
و تو ای سریع الحساب
امشب را با غم علی آمیختی تا قطره قطره اشک ها را با هزاران هزار حسن و رحمت جبران نمایی
خلصنا من النار یا رب
خداوندا مرا خلاص کن ، از نفسم ، از بدی ها
و ما را به علی ببخش
آن علی که فقط به جرم عدالت خواهی به مسلخ کشیده شد
تو صحن و سرای مسجد کوفه که شب نوزدهم ماه مبارک سال هشتاد و دو قدم گذاشتیم بوی غربت همه جا را گرفته بود ، نه جایگاه سجده پیامبران و نه سنگ کاری زیبای داخل مسجد و نه نوحه های علی انسانی ، این غم تنهایی و غربت رو کم نمی کرد ، صبح که شد همه رفتیم ، مسجد کوفه دوباره با علی تنها شد ، با ناله های علی ، با سینه پر از درد علی از دنیا و مردمانش ، و ما خرم و خوشحال از پخش سیمای مان از شبکه دو می رفتیم بخوابیم وقتی که هنوز هر سپیده علی ضربت می خورد ، حسین تشنه ندای هل من ناصر سر می دهد و صدای سیلی ناجوانمردانه ای فضای کوچه های مدینه را پر می کند . سحر گاه نوزدهم رمضان هر روز صبح تکرار می شود ، و من هنوز مردد مانده ام کجای این دنیا ایستاده ام ، شمشیر بدست گرفته ام برای ضربت زدن به علی ؟، محو تماشای جمال قطامم؟ ، گوشواره از گوش کودکان اسیر کربلا می دزدم و یا منتظرم تا شب شود و اردوگاه حسین را ترک کنم ؟
یا شاهد و یا ماجد
سقف بندگی ام را بالا ببر *، کمکم کن در صف نماز مسجد کوفه بمانم
آدم چقدر تنهاست !
* :
نماز اعشا رو شروع کرده بودم و داشتم سعی می کردم که با حضور ذهن و لحن زیبا اون رو بخونم تا امشب ثواب نمازم رو ببرم بالا ، وسط نماز دزدگیر ماشین صدا کرد ، با خودم گفتم سپردمش بخدا ولش کن ، شیطون است ، تو رکوع بودم که یادم اومد عصری کارت و گواهینامه و خلاصه همه زندگی رو تو ماشین جا گذاشته ام ، دردسرتون ندهم ، نماز امشبم هم شد مثل نمازهای هر شبه ، سقف بندگی ما همینقدر پست است دیگه ، مدارک هم تو خونه بود
برچسب ها: علی،
تبلیغات 

