هر شب
بعد از یك روز بلند كاری
خسته
از كنارت می گذرم
و تو
با هزاران عشوه و ناز
بخود می خوانیم
لبخندی می زنم
و بیاد می آورم
اول هر ماه
چه روزهای خوبی با تو داشتم
دوستت دارم عابربانك
طبقه بندی: بی حساب و كتاب،
پانزده تریلیارد و ششصد و سی هفت میلیارد و سیصد و بیست و نه میلیون و دویست و دوازده هزار وچهارصد و چهل ریال تمام
چه کارها که میشه با این پول کرد
طبقه بندی: بی حساب و كتاب،
به فنجان های خالی روی میز
خیره شده ام
چقدر دلم
برای چای هایی که با تو نخورده ام
تنگ شده است
روزت مبارک همکلاسی
طبقه بندی: اجتماعی، بی حساب و كتاب، عکس، خاطره،
برچسب ها: 13 آبان، یار دبستانی،
باز طبق معمول بعد از تعطیلات عید باید بشینیم پای صحبت های همکار قدیمی زمانی که در شهرداری مشهد بودم ، آقای محمد شریف ملک زادگان (که این روزها ملقب هستند به دکتر ملک زاده معاونت گردشگری سازمان
میراث فرهنگی )
چند شب پیش ایشان از میز گرد اخبار کانال 2 ضمن اعلام آمار گردشگری امسال و توضیحات مفصل در مورد شکستن شاخ غول و تامین رفاه و آسایش مردم و خوشبخت نمودن اونها و تعطیل شدن کلی تورهای دبی و مالزی و آنتالیا و جزایر قناری و ... بدلیل پیشرفت های شگرف گردشگری در ایران ، می فرمودند که ما امسال توانستیم سفر را توزیع کنیم و .....
ناخود آگاه یادم آمد بازدید امسال خودم از ارگ کریم خانی شیراز :
بعد از اینکه کلی تو بازار گشتیم و جنس های چینی دیدیم تا شاید دم ظهر صف 200 متری خرید بلیط ارگ کریم خان کوتاه تر بشه حدود های ساعت 3 تونستم برای اولین بار در عمرم قدم به ارگ کریم خانی بگذارم ، ارگی که راجع به اون بیشتر تو کتاب ها خونده بودم ،
متاسفانه از اول بازدید تا آخر بازدید یاد فشار قبر بودم و مدام تو گوشم این جمله بود ( همراه با هل دادن ) آقا برو جلو ما هم ببینیم !
واقعاً گردشگری یعنی اینکه بلیط 500 تومانی بفروشیم و 4 تا دختر خانم کم سن و سال که به ساده ترین سئوالات نمی تونستند جواب بدهند بعنوان راهنما بگذاریم
واقعاً گردشگری یعنی اینکه قسمت های مهم ارگ مانند حمام و سرباز خانه و کلاً اتاق های ضلع سمت چپ رو بروی مردم ببندیم و 4 تا عکس به مردم نشون بدیم
واقعاً گردشگری یعنی اینکه تو ایام نوروز درب دفتر مدیریت بسته باشه
درسته که خیلی از ما تاریخ رو بخوبی نمی دونیم
اما نشان دادن عکس هرکول شیراز چه ربطی به تاریخ کریم خان زند دارد ؟ او که بود ؟
آیا واقعاً زندگی مردم در چادر های مسافرتی 20 هزار تومانی در کنار پارک ها رو میتوان گردشگری خواند ؟
آیا نبودن 4 تا سرویس بهداشتی مرتب و یه نمازخونه تمیز تو راه ها رو میشه گردشگری خواند ؟
اینهم یک سخن گهربار از ایشان در بازدید از فرودگاه امام :
ملک زاده با اشاره به اینکه اطلاع رسانی هنوز در کشور ما جایگاه خودش را پیدا نکرده افزود: مشکل اینجاست که فرقی بین چیپس فروشی و دفتر اطلاع رسانی گذاشته نمی شود و برای انجام کاری در زمینه اطلاع رسانی باید مدام مکاتبه و نامه نگاری کرد و در آخر نیز ما را به شکل یک پفک فروش نگاه می کنند
راستش یادم اومد وقتی که دفتر مدیریت ارگ بسته بود ( حتماً برای ناهار و نماز ) چیپس فروش های داخل حیاط ارگ بکوب مشغول فعالیت بودند
شریف جان سایه عالی مستدام تا عید سال آینده و سفر کارتی دیگر



درب بسته مدیریت


اینهم آقای هرکول شیراز

و چشمانی که دیگر نیستند

بعد از اینهمه دوا و دکتر اینها هم دیگر نیستند

اینهم شکار شکار چی

و اینهم بازدید از ارگ کریم خان توسط عکسبرداری از پنجره اتاق های در بسته
طبقه بندی: اجتماعی، بی حساب و كتاب،
برچسب ها: شیراز، ملک زاده، گردشگری، کریم خان،
دعوت نامه اختتامیه با مهر خیلی فوری تو روزهای آخر سال كه بدستم رسید دو دفعه خوشحال شدم
اول برای اینكه در روزهای آخر سال نامه های خیلی فوری و امثالهم معمولاً نامه های اخراجی و تسویه حساب است كه البته برای من رسیدن همچین نامه هایی در روزهای امید و شادی آخر سال عادی شده اما باز هم خوشحال شدم كه نامه اخراج نیست ! ( پرانتز : برادر روابط عمومی دوباره از این شوخی ها آخر سال با من نكنید كه خونم می افته گردنتون )
دوم اینكه خوب دعوت نامه بود اونهم برای حركتی نو
راستش منو بخاطر اینكه از مولا علی آبروی دو دنیا خواسته بودم تو قسمت وبلاگ های عمومی بعنوان وبلاگ اول انتخاب نمودند و هدیه اون هم یك لپ تاپ بود كه خستگی سالها رو از تنم بیرون كرد اما خودم میدونم كه من یكه بزن كوچه بن بستی بیش نبودم و در غیاب وبلاگ نویسان توانمند تونستم این رتبه رو كسب كنم
گر چه خوشحال شدم ( خیلی ) اما آرزو كردم تمام دوستانی كه اونجا بودند رو خداوند به لطفش زودتر خوشحال كنم ، نمیدونم احساس خوبی ست یا بد كه دوست ندارم خوشحال شدنم باعث ناراحتی بقیه باشد .
آیا من از دیگران بهترم ؟
نمی دانم كه افتخار در چه خفته است در گرفتن لوح تقدیر یا من ؟
اگر در لوح است پس مرا چه باشد ؟
اگر در من است پس با لوح چكار ؟
از این رو پرسش را رها كرده و می كوشم در چهار سوی دنیا به گردش در آیم ، مرا چه لذتی باشد كه خود را با اندیشه ی مقام پَست یا عالی فرسوده سازم .
و در انتها:
به نخ می كشم
یك در میان
یك شكوفه
یك لبخند
و بر گردنم می آویزم
.... بهار است
در گذر از سال كهنه ما را برسم رفاقت دعا كنید
طبقه بندی: بی حساب و كتاب،
برچسب ها: وبلاگ، شهرداری تهران، شهرام خسروان،

