پرسیدم از پیری کجاست آن خانه بنت رسول
آنجا که جبرئیل امین می رفته با اذن دخول
گفت تا بنی هاشم برو آنجا ببینی کوچه ای
چون نیک آنجا بنگری بینی بر آن خون بتول
آنجا دری است نیم سوخته ، کز آتش کین سوخته
از کین آنانی که از حق و علی کردند عدول
آنجا در رحمت بود آنجا در جنت بود
هر کس بر آن در در زده او برنگشته بی حصول
آنجاست بیت فاطمه آن قبله گاه ما همه
روی مه پاک حسین آنجاست که بنموده حلول
آنجاست که زهرا را زدند ، آن یار مولا را زدند
استاره محسن نمود در پشت آن دیوار افول
در بین آن دیوار و در قربانی زهرا نگر
گفت با خدای خویش بنما ز زهرا این قبول
آنجاست که زینب می دوید چون ناله مادر شنید
آنجا گل باغ رسول پژمرده گشت و شد ملول
گرییم و گوییم ما همه تا آخر عمر فاطمه
شاید شفاعتهای او آخر شود ما را شمول

طبقه بندی: بی حساب و كتاب،
از صبح بارون نم نمک شروع شده و هوا خیلی با حال و آدم دوست داره ساعت ها روی پل کارون به انتها و دور دست ها چشم بدوزه ، بیاد روزهای خوش ، بیاد رفقای از دست رفته ، بیاد تمام دوستی هایی که از دست داده .....
ز چشم کهربایی رنگ تو برداشتم برق نگاهم را و تاجی را که با گلهای لادن در بهار عشق تو با اشک چشمانم پروراندم خزان کردم .
نه تها عشق تو ، هر عشق دیگر را بدل کشتم و تنها می روم راه امیدم را .
اگر اشکی ز چشمان عسل رنگت پدید آید برای من از این رفتن ....
بدان .... بدان قطره ای بوده است از دریای خونینی که هر شب در غمت از دیده بفشانم .
برو برو .... برو لو لو درخشان این چشمه سار کوچک .
برو لعل بدخشانی شو اندر سینه آنکس که باشد چون خودت بی حس و بی پروا .
و من تنها به کنج خلوتی چون شمع خاموشی کنارت تنگ بنشینم که هر گه :
عاشقی بیند بگوید زیر لب پروانه ای گم شد ، مرجانی در دریای غریب گم شد .

۱۳/۲/۱۳۶۵ ساعت 1 نیمه شب اهواز
می گویند هر کس در زندگی اش یکبار بیشتر موفق به دیدن ستاره دنباله دار نمیشود ، ستاره دنباله دار فقط یک بار در زندگی فرد در یک غروب و یا نیمه شب در آسمان ظاهر شده و آدمیان را خیره خود می کند و آنگاه در حالیکه نگاه های آدمی به آخرین سوسوهای دنباله اش خیره شده می رود تا سالهای سال ، سالهایی که ممکن است تو نباشی ......
نمی دانم پس از مردن چه خواهم شد ؟
نمی دانم ، نمی خواهم بدانم
کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ؟
ولی بسیار مشتاق مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
بدست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد
تا بدین سان بگیرد تاوان سکوت مرگبار اختناقم را
طبقه بندی: بی حساب و كتاب،

دست های کوچک اش را توی دست هام می گیرم و به او می گویم به آرامی کمی دیگر از نخ را باز کند تا در حالی که نخ توی دست های اوست با حرکت دست های من بر کارش مسلط شود . پسرک موفق می شود کمی دیگر بادبادک را بالا ببرد . بعد به آرامی دست هایم را از او دور دست هایش باز می کنم تا او به تنهایی هدایت بادبادک را بر عهده بگیرد . دقیقه ای محو بادبادک توی آسمان می شوم و بعد به پسرک که با هیجان و ترس نخ را تکان تکان می دهد خیره می شوم . از او جدا می شوم و به طرف پاکت نوشته های پارسا می روم . چند قدم که دور می شوم صدای فریاد شادی پسرک توی پارک بلند می شود . به پشت سرم نگاه نمی کنم اما وقتی پسرک جیغ می کشد : « هورا ! هورا ! بچه ها ! بادبادک من رسید به آسمون ، رسید به خدا ! » به آسمان نگاه می کنم به جایی که بادبادک رسیده است به خداوند
از : کتاب روی ماه خداوند را ببوس نوشته مصطفی مستور برگزیده جشنواره قلم زرین 1381
طبقه بندی: بی حساب و كتاب،
تبلیغات

