ماسک بچه هیئتی ، ماسک مدرنیست و .....
یه روز تو تمام عمرم تمام این ماسک ها رو ریختم دور
اونهم موقعی بود که رسیدم لب دیوار بقیع ، از ته دل درد دل کردم از دنیا از مردمش از خودم و نگاه نکردم که همسفرانم در عجله رسیدن به رستوران البیک مدتهاست رفته اند .
راحت شدم
مدتهاست راحت شدم
دیگه فقط برای دلم و احترام به چیزهایی که باورشون دارم کاری رو انجام میدم و بس
و چه خوب بود تند بادی می آمد و این ماسک های ما رو با خودش به هوا می برد تا زندگی راحت تر میشد .
ایام شهادت بی بی دو عالم تسلیت
طبقه بندی: خاطرات سفر حج، اجتماعی، خاطره،
برچسب ها: فاطمه، بقیع، البیک، ماسک، نقاب، شهادت،

نمی دونم این کودک درون است ، حیوانی درنده خو است ، شیطان رجیم است ، یا خود خود خودم هستم که گاهی حسابی می زنم به در حیوانیت ؟ همین چند روز پیش با یکی از عزیز ترین دوستانم بخاطر اشتباهی کوچک بلند صحبت کردم و تلفن رو قطع کردم
امروز اس ام زد : سلام ، من الان وارد عراق شدم جایت خالی اربعین بیادت خواهم بود ما را حلال کن یا علی
عمر آدمی کوتاه تر است که حتی یک لحظه بگذارد این حیوان درنده درونش آزاد باشد و این و آن را آزار بدهد ، عمر کوتاه تر است که دوستی را آزرده کرد
و من تا اربعین همراه او به زیارت مشغولم و یک چشمم سوی حسین و چشمی دیگر سوی ابوالفضل دارم .
طبقه بندی: اجتماعی، خاطره،
برچسب ها: اربعین، حسین، ابوالفضل، کربلا، دوست،
میگم : آخه تو این شهر شلوغ ، دود زده ، میون این همه آدم هایی که همه در حال دویدن هستند انگاری که آخر دنیا رسیده اگه دل نداشته باشی که دیگه هیچ فرقی با در و دیوار و آسفالت نداری !
میگه : آخ گفتی آسفالت من عاشق آسفالتم
میگم : مگر نمی دونی که روز قیامت مستضعفین یقه مستکبران رو می گیرند که اگر شما نبودید ما مومن بودیم ( سوره سبا آیه 30 ) من هم اون دنیا دامنت را می گیرم زیرا که من مستضعفی بودم که تو مرا بدین حال ساختی
میگه : مگه من مستکبرم ؟
میگم : آره عقل ، سیاست ، گیم ، بی انصافی ، همه و همه رو برای خودت برداشتی و من ساده که هیچ چیز نداشتم جز دلی ساده ، خدایم ، ایمانم ، روزم و شبم تو شدی و این شد حالم ، بقولی
گفتی چو خورشید زنم سوی تو پر ، چون ماه شبی می کشم از پنجره سر
افسوس که خورشید شدی تنگ غروب ، اندوه که مهتاب شدی وقت سحر
نه دنیا رو داشتم و امروز هم که آخرت رو هم ندارم ، می مونم و یقه ات را ول نخواهم کرد
میخنده و میگه : مگه اون دنیا محرم و نا محرم نداره ؟ پسر جون برو خدا روزی ات رو جای دیگه حواله کنه ، حلقه آتش را بخواب دیده بودی
میگم : این شهر بی عشق بی مهربانی بی همدم و مونس جای موندن نیست
میگه : بلیط قطار برات بگیرم برگردی ولایت
میگم : هر عزایی را چهلی ست و بعد فراموشی ست
می خندد ، مهم نیست اصلاً مهم نیست
و نمی دانم من زودتر سر می رسم یا روز چهلم ؟
ادامه دارد ......
طبقه بندی: بی حساب و كتاب، تهران امروز ، خاطره، ادبی، مناجات،
برچسب ها: عشق،
اگر تناسخ حقیقت داشته باشد
هزار بار هم که بدنیا بیایم
باز سر کوچه تو منزل می کنم
می شوم درخت
قمری ترسان
نوازنده سرگردان کوچه شما که الهه ناز می خواند
و شاید هم شدم ایستگاه اتوبوس
چه فرقی دارد
فقط تو باید بیایی و من عطر لحظه های عبورت را استشمام کنم
هزار بار که بدنیا بیایم جز این نیست
و من نمی دانم
الان چندمین بار است
هر چه هست امیدوارم بار آخر نباشد
طبقه بندی: شعر تصویری، ادبی، خاطره،
تبلیغات


