خدای من ، ناگفته هایم را اجابت کن .... از گفته هایم پشیمانم

نگارش در تاریخ شنبه 7 آذر 1388 توسط شهرام خسروان

وقتی که حسین ع زیباترین ، بلند ترین و شجاعانه ترین پیام عالم را در مبارزه با ظلم و جور با ترک سرزمین وحی برای نسل های آینده باقی گذاشته

وقتی که دکتر علی شریعتی و بزرگانی دیگر حج و اعمال آن را چنان زیبا توصیف نموده اند حق است که بنده حقیر بعد از 5 سال هنوز نتوانسته ام نوشتن از اون روزها رو باتمام برسانم ، مطمئنا خواست خود اوست

روزهای زیبای وقوف در عرفات تا قربانی در منی و سنگ پرانی به شیطان

 

به میقات رو، و با آنکه ترا آفرید وعده دیدار داری.
احرام در میقات: میقات لحظه شروع نمایش، و پشت صحنه نمایش است و تو که آهنگ خدا کرده‌ای و اکنون به میقات آمده‌ای، باید لباس عوض کنی. لباس! کفن پوش.
رنگ‌ها را همه بشوی!
سپید بپوش، سپید کن، به رنگ همه شو، همه شو، همچون ماری که پوست بیندازد، از"من بودن" خویش بدرآی، مردم شو. ذره‌ای شو، در آمیز با ذره‌ها، قطره‌ای گم در دریا،
"
نه کسی باش که به میعاد آمده‌ای"،
خیس شو که به میقات آمده‌ای "
"
بمیر پیش از آنکه بمیری "
جامه زندگیت را بدرآور،
جامه مرگ بر تن کن.
اینجا میقات است.
نیت: نیت کن! همچون خرمایی که دانه می‌بندد، ای پوسته، بذر آن"خود آگاهی"را در ضمیرت بکار و خداآگاه شو،
خلق آگاه شو، خودآگاه شو.
و اکنون انتخاب کن،
راه تازه را،
سوی تازه را،
کار تازه را،
و خود تازه را.

 

همه ساله شروع شده و به همین جا ختم شده

 

و من هنوز سر گردان از آن روزها هستم ، بر گردم هزاران اسماعیلم می چرخند و خنجر زنگار گرفته ام ناتوان از بریدن

 

 

 

مدینه احد

 

مسجد الحرام

 

مسجد شجره احرام بستن بسوی مکه

 

عصر عرفات بعد دعای عرفه حرکت بسوی مشعر

 

سرزمین منی

 

جده




طبقه بندی: خاطرات سفر حج،  اجتماعی،  عکس،  مناجات،  خاطره، 
برچسب ها: حج، قربان،
نگارش در تاریخ سه شنبه 12 آبان 1388 توسط شهرام خسروان

به فنجان های خالی روی میز

خیره شده ام

چقدر دلم

برای چای هایی که با تو نخورده ام

تنگ شده است 

 

روزت مبارک همکلاسی

 

 




طبقه بندی: اجتماعی،  بی حساب و كتاب،  عکس،  خاطره، 
برچسب ها: 13 آبان، یار دبستانی،
نگارش در تاریخ جمعه 1 آبان 1388 توسط شهرام خسروان

نوشتن از اون روزها خیلی سخته اولاٌ اینکه بیش از بیست و چهار سال از اون ایام گذشته و دوم اینکه نوشتن از اون ایام یعنی بیاد آوردن ، بیاد آوردن خیلی چیزها ، دوستانی که رفتند، ایام دربدری ، سختی ها ، شیرینی ها و چیزهایی که امروز نیستند .

اولین روزی که به دانشکده رفتم برایم خیلی زیبا و همچنین هیجان انگیز بود ، صف دانشجویان دم پیچ استادیوم ( ما از همون اول تو پیچ بودیم ) شلوغی اتوبوس ، بزرگی دانشگاه ، نخل های زیبای جنوب تا بالاخره آخرین ایستگاه مربوط است به بیمارستان گلستان و دانشکده فنی .

می پیچیدی سمت چپ و بعد از عبور پنجاه متری از میان درختان می رسیدی به محوطه کوچک دانشکده فنی ، سمت چپ سوله کارگاه و سمت راست کلاس ها و مستقیم تو  محوطه که به سمت کارون می رفتی کلاس های دیگر و اتاق اساتید و دفتر بسیج و انجمن اسلامی و سمت چپ که می رفتی می رسیدی به باغ های نارنج و سلف سرویس ،  تو همون محوطه اولی یه اتاق بزرگ بود که آموزش بود و تو راهروی کوچک اون یه دکور دیواری بود که نامه های رسیده رو اونجا می گذاشتند ، نامه هایی که برای همه بود یعنی هر کسی می تونست آدرس دانشکده رو بنویسه و الان که دارم می نویسم خنده ام می گیره و یادم می افته از نامه ای که برای دو تا از دخترهای دانشکده رسیده بود و توش دو تا مگس مرده هم بود !

کلاس رو برگزار کردیم و یادم نمی آید استاد کی بود اما بعد کلاس آشنایی ها شروع شد ، همون نیمساعت اول دوستانی پیداکردم از تهران ، اصفهان ، خوزستان و البته یکی از بچه محل های قدیم که باهاش رفاقتی نداشتم بنام علی رو دیدم و رشته ساختمان می خوند و اونجا که دیگه غریب بودیم چنان با هم روبوسی کردیم که انگار صد ساله پسر خاله ایم .

ظهر هم به بدبختی تونستیم تو سلف دانشکده ناهار گیر بیاوریم و تازه فهمیدیم خیلی ها هفته پیش که اومدند برای ثبت نام ژتون ناهار و شام این هفته رو خریده اند و ما تا هفته دیگه هر روز همین بساط رو داریم .

هر از گاهی هم صدای ضد هوایی ها می اومد ، تو دانشکده یک ضد هوایی از این چهار لول ها که بهش چرخ خیاطی می گفتند و مثل اون صدا می کرد بود و خیلی نزدیک صداش می اومد و سایر ضد هوایی ها بنظرم خارج از محیط دانشگاه بود .

از روز اول تلاش ما برای گرفتن خوابگاه و یا اجاره یک خانه بصورت جمعی شروع شد

 




طبقه بندی: خاطره، 
برچسب ها: اهواز، دانشکده فنی،
نگارش در تاریخ چهارشنبه 22 مهر 1388 توسط شهرام خسروان

پنجشنبه است و برای رفتن نمایشگاه تاسیسات فقط امروز و فردا رو فرصت دارم ، با مجید شب قبل هماهنگ کرده ام که ساعت 9 صبح اونجا هم رو ببینیم ، برای ارتزاق اهل و عیال هم موقع بیرون اومدن از خونه همه موجودی ریالی را می گذارم رو کابینت آشپزخونه و با یک هزار تومنی میزنم بیرون ، با خودم میگم پول خواستم میرم عابر بانک می گیرم .

ورودی پارکینگ از پارسال دو برابر شده و هزار تومنی را میدم و میرم داخل ، تو مسیر بساط دستفروش ها از همه جا گرم تره و از فیلم هندی تا کروات می فروشند ، دم درب ورودی شمالی می بینم صف است و تازه متوجه میشم که ای دل غافل بلیط باید بخریم اما کجاست پول ؟

مجید هم تلفنش را بر نمی داره و معلوم نیست کجاست ؟

بعد از چند دقیقه دل رو به دریا میزنم و میرم پهلوی آقایی که به ظاهر رییس نگهبانان است و یواشکی میگم آقا ببخشید عرضی داشتم و طرف بهم نگاه می کنه که بگو .  

من یه نگاهی به ابهت ایشون با پیراهن آبی و بیسیم می کنم و میگم ببخشید من یادم رفته از خونه پول بیارم و الان برای خرید بلیط مشکل دارم و اگه بشه برم تو از عابر بانک پول بگیرم . طرف یه نگاهی بهم می اندازه و با لهجه ترکی غلیظ میگه : گداها رو هر روز مدرن تر می شوند ، برو بابا روزی ات رو خدا جای دیگه حواله کنه ، بابای بیسواد من همیشه بمن می گفت بدون پول از خونه بیرون نرو حالا چطوری باور کنم که تو مهندس از بابای من کمتر می فهمی ؟

احساس می کنم تو عمرم تا حالا اینقدر تحقیر نشدم و بعد کلی نصیحت برای ارشاد من و دست برداشتن از گدایی با دست مرا از خود دور می کنه و بالاخره اجازه میده برم تو

مجید تا دوازده نیامد اما من اون روز تا آخر وقت تو فکر پدر بی سواد آقای نگهبان بودم .

 

نکته : بعضی جاها دولت الکترونیک کار ساز نیست

 




طبقه بندی: اجتماعی،  خاطره، 
برچسب ها: تاسیسات،
نگارش در تاریخ جمعه 10 مهر 1388 توسط شهرام خسروان

تو ساختمون آموزش که همون اول دانشگاه بود از این اتاق به اون اتاق ، این فرم اون فرم ، هوای شرجی ، بدو برو آموزش پرورش فلکه ساعت تاییدیه دیپلم بگیر ، جوش و هراس برای خوابگاه که همون روز اول آب پاکی رو ریختند رو سرمون که خوابگاه رو بی خیال بشید ، خلاصه تا ظهر طول کشید ، از این ور دانشگاه که به اندازه یک شهر بود برو اون سر دانشگاه دانشکده مهندسی پهلوی بیمارستان گلستان ، تردد آمبولانس و ماشین های جنگی ، همه این ها هم جدید بود و هم جالب و هم هوا شرجی و گرم و خلاصه ظهر روز اول شدیم دانشجوی دانشکده مهندسی و قرار شد فرداش بریم کلاس !

اومدم تو خیابون امام که یکی از معروفترین خیابونهای اهواز است و همه اش بازار است و سرتاسرش یه سایبون داره هتل نادری که یه اتاق بود باندازی که بتونی دست هایت را از دو طرف باز کنی و یه تخت و یه آینه که خودت را این انسان پیروز این مهندس آینده مملکت را ببینی و سیر کنی و لذت ببری و شب از ساعت 9 به بعد که مغازه ها بسته بودند پرنده پر نمی نزد ، پولی هم که همراهم بود باندازه ای بود که بتونم دو سه روزی سر کنم ! نتیجه اقدامات هم با تلفن هتل که بعدا فهمیدم خیلی گرون در میاد به خانواده اطلاع داده شد ، شام و ناهارمون هم شد ساندویج سوسیس با یک نوشابه ای که رنگ نداشت و طعم هم نداشت ، شربت گازداری بود که بعدا فهمیدم تا مدت ها همین نوشابه رو باید خورد .

شب هم با هزار فکر و خیال و ترس و بیم برای خوابیدن اولین بار دور از خانواده گذشت تا صبح و شروع زندگی جدید در دانشگاه شهید چمران اهواز

 

 

 

در اینترنت که جستجو کردم که عکس ساختمان مرکزی دانشگاه اهواز رو بزارم این عکس رو پیدا کردم

در زمان جنگ این ساختمان نیمه کاره بود و دست لشگر نجف اشرف اصفهان بود و تجسم کنید این پنجره ها تیغه شده بود و بعضی جاها پتو خورده بود و با این ساختمون امروز خیلی فرق داشت

انرژی هسته ای تاسیسات قم




طبقه بندی: خاطره، 
(تعداد کل صفحات:5)      1   2   3   4   5  

Blog Skin