رفیق با مرام به این میگن
بخاطر تشنگی بچه ها غیرتی بشی
بزنی به دل دشمن
به آب برسی
دو روز است آب نخورده ای
بخاطر دوست
قبل از او آب نخوری
آی با مرام
اینه مرام
یادمه موقعی که مشرف شده بودم کربلا ساعت های حدود 10 شب نزدیک کربلا شده بودیم حاج حسن که 6 سال اسیر بود شروع کرده بود زیر لب زمزمه
که از زآغاز عهدی کرده ام تا جان فدای تو کنم
بشکسته بادا پشت حان گر عهد و پیمان بشکنم
گنبد آقا ابوالفضل قبل از حرم امام حسین دیده می شود مردم کربلا آنقدر به حضرت ابوالفضل اعتقاد دارند که در صورتی که در موردی اختلاف پیدا کنند به حرم حضرت ابوالفضل می روند و در صورتی که فرد مثلا بدهکار به حضرت قسم بخورد که بدهی اش را داده او را به حضرت وا می گذارند
عید بر شما مبارک و خصوصا بر جانبازان عزیز از یاد رفته های عزیز
شعبان شد و پیک عشق از راه آمد
عطر نفس بقیه الله آمد
با جلوه سجادو ابوالفضل و حسین
یک ماه و سه خورشید در این ماه آمد

بوسیدن دستی که نبود

اگه دلت هوای اما حسین رو کرده بدون برای ورود به حرم امام حسین اول به حرم حضرت ابوالفضل می روند و اذن می گیرند
طبقه بندی: خاطره،
درست ۵ سال پیش بود كه شب مبعث دعوت شدیم به یه مجلس ، نوبت سخنرانی روحانی رسید و یه شیخ جوان ولی بد سیما اومد رو منبر ، تو دلم گفتم ببین حالا باید یه ساعت اراجیف این یارو رو گوش كنیم ! صداش كه در اومد تا اعماق وجودم رفت و آخرهای صحبتش كه همه سرشار بود از جلوه های مهر و محبت رسول الله به خودم اومدم و دیدم حالم عوض شده ، بخودم گفتم دیدی راجع به بنده خدا چه جوری قضاوت كردی ؟ همونجا پشیمون شدم و نذر كردم 4 هفته دعای توسل تو خونه ام بذارم و شام هم بدم ! یكی از بچه ها هم گفت هفته پنجم با من ، خلاصه هفته پنجم كه تو ماه رمضون افتاده بود من از تو همون مجلس راهی كربلای نطلبیده شدم و رفتم و رفتم و رفتم ، حسین ، ابوالفضل ، زینب ، رقیه و ایوان نجف علی و كاظمین و سامرا و خلاصه شدم عاشق ! سال بعد هم نطلبیده حج واجب رفتم و شدم حاجی ، مدتها گذشت تا تو یه مجلس دوباره همون روحانی رو دیدم ، آخر مجلس گفتم حاج آقا برسونمتون و تو راه داستان رو بهش گفتم و حلالیت طلبیدم .
واین بود آنچه بر من در شب مبعث گذشت
قدر امشب رو بدونید

ریا نباشه عکس هم کار خودم است
طبقه بندی: خاطره،

پروردمت به ناز تا بنشینمت بپای ای گل چرا به خاک سیه می نشانی ام
دریاب دست من که به پیری رسی جوان آخر به پیش پای تو گم شد جوانی ام
با صد هزار زخم زبان زنده ام هنوز گردون گمان نداشت باین سخت جانی ام
اون روزها محله های اطراف شهر برای خودش داستانی داشت
نگهبانی شبانه نوبتی همسایه ها زمانی که یه دزد از خدا بی خبر به اون محله راه پیدا میکرد
صدای بوق شیپوری موتوری که شیر می فروخت
تلویزیون نگاه کردن جمعی همسایه ها تو تنها خونه ای که تلویزیون داشت خصوصاً سریال سرکار استوار
و صد البته گذر گله های گوسفند
حدود سال ۵۰ من ۴ سالم بود
رفتگر محل بعد از اتمام کار روزانه اش تعدادی گوسفند داشت و اونها رو میبرد برای چرا
آخر کوچه ما باز می شد به یک صحرای وسیع و سرسبز
من که عاشق گوسفند بودم از فرصتی که مادرم تو حیاط زیر سایه درخت بید رو تخت چوبی نشسته بود و با یکی از خانم های همسایه گپ می زد استفاده کردم و رفتم سراغ کیفش !
دو سه تا دو زاری (۲ ریالی ) و چند تا هم ۱ ریالی یا یک قرونی برداشتم و یواشکی جیم زدم به صحرا و سراغ رفتگر محل اقا رضا برای خرید گوسفند
آقا رضا داشت سر بسرم میذاشت که کدوم گوسفند رو میخوای و من هم مردد بودم کدوم یکی رو انتخاب کنم که از دور دیدم مادرم با یکی از خانم های همسایه چادر بسر دارند میدوند ......
فکر میکنم آخرین باری بود تو عمرم که بی اجازه سر کیف کسی رفتم
امروز تو اون صحرا آپارتمانهای ۴ - ۵ طبقه بالا رفته و اون گوسفند ها رو فرزند من فقط میتونه تو تلویزیون ببینه - از اقا رضا هم خبر ندارم
مادر هم دیگه حال تنبیه رو نداره ولی هنوز همونطور عزیزه و با ابهت

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسید: “ میگویند فردا شما مرا به زمین میفرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به آنجا بروم؟” خداوند پاسخ داد: “ از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفتهام او از تو نگهداری خواهد کرد.اما کودک هنوز مطمئن نبود که میخواهد برود یا نه: “ اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.” خداوند لبخند زد: “ فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.” کودک ادامه داد:“ من چطور میتوانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمیدانم.”
خداوند او را نوازش کرد و گفت: “ فرشته تو زیباترین و شیرینترین واژههایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.” کودک با ناراحتی گفت: “ وقتی میخواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟” اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: “ فرشتهات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد خواهد داد که چگونه دعا کنی.” کودک سرش را برگرداند و پرسید: “ شنیدهام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی میکنند چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟” - فرشتهات از تو محافظت خواهد کرد. حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. کودک با نگرانی ادامه داد: “ اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمیتوانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.” خداوند لبخند زد و گفت: “ فرشتهات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت. گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.” در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدایی از زمین شنیده میشد. کودک میدانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خدا پرسید: “ خدایا اگر من باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشتهام را به من بگو.” خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: “ نام فرشتهات اهمیتی ندارد. به راحتی میتوانی او را مادر صدا کنی.
قدر مادر هاتونو تا اونها رو دارید بدونید
طبقه بندی: خاطره،
صداقت بچگی همین بس كه پسرم فرم نظر خواهی مدرسه رو چنان بی ریا پر كرده كه انگار قاضی دادگاه است ! به نظرش راجع به معاونین مدرسه و مربی بهداشت توجه نمایید


طبقه بندی: خاطره،
درست 4 سال پیش بود كه شب مبعث دعوت شدیم به یه مجلس ، نوبت سخنرانی روحانی رسید و یه شیخ جوان ولی بد سیما اومد رو منبر ، تو دلم گفتم ببین حالا باید یه ساعت اراجیف این یارو رو گوش كنیم ! صداش كه در اومد تا اعماق وجودم رفت و آخرهای صحبتش كه همه سرشار بود از جلوه های مهر و محبت رسول الله به خودم اومدم و دیدم دارم گریه می كنم ، بخودم گفتم دیدی راجع به بنده خدا چه جوری قضاوت كردی ؟ همونجا پشیمون شدم و نذر كردم 4 هفته دعای توسل تو خونه ام بذارم و شام هم بدم ! یكی از بچه ها هم گفت هفته پنجم با من ، خلاصه هفته پنجم كه تو ماه رمضون افتاده بود من از تو همون مجلس راهی كربلای نطلبیده شدم و رفتم و رفتم و رفتم ، حسین ، ابوالفضل ، زینب ، رقیه و ایوان نجف علی و كاظمین و سامرا و خلاصه شدم عاشق ! سال بعد هم نطلبیده حج واجب رفتم و شدم حاجی ، مدتها گذشت تا تو یه مجلس دوباره همون روحانی رو دیدم ، آخر مجلس گفتم حاج آقا برسونمتون و تو راه داستان رو بهش گفتم و حلالیت طلبیدم .
خاك كربلا و صحرای عرفات كه هر دو بوی حسین رو میده منو از خیلی از عادت های بد مانند كینه نجات داد ......
طبقه بندی: خاطره،
تبلیغات 
