بچه ها کم کم جمع می شدند ، بعد افطار بود ، از همه مدل آدم تو جمع می دیدی ، از عقاید گوناگون سیاسی و از کارمند ساده تا مدیر دولتی ، همتی شده بود و آمده بودند این همت را بانجام برسانند ، حوزه ها تقسیم شد ، به هر نفر 3 تا مکان رسید و پول مورد نیاز بطور حدودی برای خرید بین افرادتقسیم و رسید تحویل اخذ شد ، رفتیم خوابیدیم تا سحر ، فردای آن روز میلاد امام حسن ع کریم مدینه بود و بنا شد از آن روز تا سالهای بعد که بنظرم هنوز هم در مشهد ادامه دارد در روز تولد امام تمام نانوایی های شهر نان رایگان بین مردم توزیع کنند .
مهم نیست کی هستی ، کی بودی ، کی میشی
مهم اینه که آدم برای آرامش وجدان خودش، برای کمک به همنوع ،برای آدم بودن و انسان بودن یک قدم بردارد .
برای اینکه هی مرتب الکی سنگ علی را به سینه نزنیم باید قدمی برداشت
امروز یا فردا ، راستی امروز بر اساس آمار ها تا این لحظه 165654 نفر مرده اند ،
فردا شاید برای من و تو و آن کودک در انتظار دیر باشد
طبقه بندی: اجتماعی، تهران امروز ،
برچسب ها: کریم مدینه، امام حسن، یتیم،
از بچگی یادم دادند ، پدر و مادرم و دوستانی که زلال تر بودند از آب روان که خوب باشم یا سعی کنم که خوب باشم ، که محبت کنم ، که عاشق باشم ، که یالان دنیا ، که دیدی چه راحت عمر گذشت ؟
پر و بالم را زدند ، جگرم را پاره پاره کردند ، غریبه ها نه ، دوستان ، مانند شما
کم لطفی کردند
گذشتم و گذشتم ، هر چند وقت یک بار بهم میریزم ، طاقتم تموم میشه ، احساس می کنم کمرم در زیر فشار کم لطفی ها خورد شده ، یادم می افته به اون شخصیت تو فیلم ترمینیتور که منفجر می شد و تبدیل می شد به قطره های جیوه مانند و بعد دوباره این قطره ها جمع می شد و دوباره اون شخصیت شکل می گرفت ....
من هم تو روزهایی که همین شما عزیزانم منو له می کنید و داغون ، میریزم بهم و زبانم طعم شوری را می چشد ، یه گوشه خلوتی و درد دل با خدا ، که دنیا بی وفاست ، که از دوست بیادگار دردی دارم .... دوباره جمع میشم ، نباید بذارم دنیا منو له کنه ، منی که فرشته ها به جدم سجده کردند ، دوباره میشم همون آدم قبلی ، سرسخت و آماده مقابله با دنیا و همه بی وفایی هایش ، با زخم دل چه کنم
در کوی نیک نامان ما را گذر ندادند
گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را
نکنید ، با هم اینقدر نیرنگ و بد گویی و نامردی نکنید ، آدم ها رو بخاطر خودشون بخواهید
فردا صبح دوباره من هستم و شما اما خدا را خدا را خدا را بس است
بنویس نام مرا بر کف دستت ای دوست
تا بهنگام قنوت نبری از یادم

طبقه بندی: اجتماعی، ادبی، خاطره، تهران امروز ،

مرضیه برومند خالق وکارگردان سریال عروسکی « مدرسه موشها » بود که نقش اول آن سریال را خانم « کپل » بازی می کرد.
در نشستی تلویزیونی مجری از خانم برومند پرسید: آیا شما خاطره ای از آن سریال دارید؟
ایشان گفتند: بلی ! چون ما با عروسک ها زیاد کار می کردیم قاعدتاً آنان کثیف می شدند که من مجبور بودم آنان را برای شستشو به خانه ببرم. او ادامه داد : یک بار كه بعد از شستن کُپل می خواستم او را به بند آویزان کنم گوش کپل را گرفتم
و به او گفتم: آخه کپل ، من به تو حسودیم می شه. چرا تو باید این قدر مشهور باشی ولی من که خالق و آفریدگار این اثر ، وکارگردان و بازیگردان تو می باشم ناشناس و گمنام بمانم !!!! . . . . . .
و من هم که کشته مرده این سوژه های ناب و ظریف هستم مثل همیشه به فکر فرو رفتم کمی دور خود چرخیدم و فکر کردم و کردم و كردم .
. . . . . .
یادم آمد که چگونه خالق روزگار فوج فوج انسان هایی دوپا را از درون ، چون بادکنک باد می کند و این کپل های بادی را برای مدتی معلوم در « شهر آدم ها » رها می کند و فقط از آنها می خواهد تا خودشان
« تنظیم باد » کنند و به آنها گوشزد می کند که هر که با دستورات ونسخه وی رژیم لاغری گرفت و وزنش را تنظیم کرد او را به بهشت می برد و هر که گوش نکرد به جهنم خواهد رفت !
لذا برخی را رئیس و مدیر ، برخی را وکیل و وزیر ، این یکی را مهندس آن یکی را دکتر ، بعضی را هنرپیشه معروف گروهی را ورزشكار مشهور دیگری را برج ساز و آخری را کارخانه دار می کند تا حسابی کُپل ِ کُپل شوند.
ولی صد افسوس که این کپل های فراموشکار چنان در بازی روز و روزگار آنقدر سرگرم می شوند که کار وکارگردان رااز یاد می برند و متاسفانه وقتی از خواب بیدار می شوند که چشم شان کم سوست صدای تق تق زانو و جیر جیر عصا را با گوش های کرشان نمی فهمند و وقتی بیدار می شوند که خیلی خیلی دیر و دیر است.
مثال یکی از این کپل ها بیمار خودم بود
روزی در بیمارستان اختر در « الهیه تهران » در درمانگاه ویزیت می کردم که آقایی متشخص و مرتب با تشخیص دیابتیک فوت ( پای قندی ) مراجعه کرد او خیلی نگران بیماری خود برای قطع انگشتان پاهاش بود بعد از معاینه گفتم مشکلی از این لحاظ ندارید با تاکید بر ادامه درمان بیماری قندش و تجویز حمام بتادین و آنتی بیوتیک با نسخه ای او را ترخیص کردم او رفت ولی دوباره برگشت و روی صندلی مقابلم نشست !
کمی به هم نگاه کردیم ، پیش خود گفتم حتماً او از آن دسته بیمارانی است که زیاد می پرسند
لذا پس از كمی تامل اما با وسواس گفتم : آقا مشکلی ندارید
ولی او گفت : من مشکل دارم !
گفتم : چه مشکلی ؟
گفت : آقای دکتر ! من در شهرك غرب و سعادت آباد دو برج ساخته ام و الان در همین الهیه مشغول ساختن برج دیگری هستم لذا من مشکل مالی ندارم ولی هر وقت دَر ِ یخچال را باز می کنم و انواع شیرینی جات و میوه جات و مرغ و ماهی و پلو را می بینم ولی نمی توانم مصرف کنم خیلی رنج می برم و اخیراً شدیداً افسرده شده ام ! چه كنم ؟ دارویی ، دوایی ، قرصی ؟
گفتم : سوالی بپرسم ؟
گفت : خواهش می کنم !
گفتم : حاضرید همه برجها را بدهی سلامت خود را باز یابی !؟
ناگهان سراسیمه بلند شد و با تاییدی قاطع ، جوری به ارواح تمام آباء و اجداد و نیاکانش قسم خورد و طوری چهارده معصوم را ردیف کرد که من و انترن ها و رزیدنتها تا چندین و چند روز می خندیدیم . . . . .
گرچه دیدیم و شنیدیم و خندیدیم ! ولی او رفت . . . . . كه رفت . . . . .
. . . . . . . .
من در عجبم كه :
چرا خداوند هر وقت از دست این کپل های بادکنکی خسته می شود چرا آنان را از بیرون سوزن نمی زند تا همه ببینند و عبرت بگیرند .
و از شما چه پنهان كه :
کسی که از بیرون همه به مال و منال و موقعیت او قبطه می خوردند ، خدا ، او را از درون سوزن زده بود نه سوزن انسولین که آن سوزن نیشتر الهی بود چون او با همه پولهایش آنچه را که می خواست
نمی توانست بخورد . برجها روز به روز گرانتر ویخچال روز به روز پر تر و پرتر می شد ولی او روز به روز گشنه تر و گشنه تر می شد !!!
چرا؟
نمی دانم چرا ؟ ولی شاید . . . شاید چی ؟
شاید او مصاحبه چندین سال قبل ِ دختر بچه ای فقیر را در ماه رمضان ند یده بود که از زندگیش می گفت او به همراه پدر بیمار در بسترش ، و مادر و خواهرش زندگی می كرد آنان چون خانه نداشتند با کمک مردم در کنار مدرسه یا مسجدی چهار ستونی فلزی و چند متری درست کرده بودند که بالای آن یک شیروانی سوراخ بود.
خبرنگار از او پرسید : روز و شب را چگونه می گذرانی؟
واین نازنین ده دوازده ساله خیلی زیبا گفت : روزها رایكجور به شب میرسونم و شبها می خوابم هر وقت كه باران از سورا خهای شیروانی وارد می شه ومن با قطره های باران بیدار میشم دستهایم را به آسمان بلند می کنم و از خدا می خواهم باران قطع شود
و خدا هم قبول می کند و دیر یا زود با ران قطع می شود ! !
آره !
به همین راحتی " باران قطع می شود " !!!
تازه اون روز فهمیدم : چرا کاروانی که با پاهای برهنه و با بیرق های رنگارنگ با دعاها و ادعیه گوناگون راهی كوه وصحرا میشوند تا نماز باران بخوانند دست خالی بر می گردند .
تازه اون روز فهمیدم : چرا زاینده رود خشک می شود .
تازه اون روز فهمیدم :
چرا مدت هاست از خشكسالی رنج می بریم
چون در " شهر آدم ها " دستانی کوچک با قلب هایی بزرگ ولی صداهایی بزرگ و بزرگ تر با شاه بیت غزل حافظ یعنی « سوز دل، اشک روان، آه سحر، ناله شب » در گوش خدا چنان رسا و شیوا داد می زنند که ای خدا !!! . . . . . تو دیگه چرا ؟؟؟؟
باران دیگه بسه ما خیس شدیم ، آخه بسه ! بسه ! بسه ! . . .
وخدا ؟
و خدا هم كه خدای ِ همه است به ناچار مجبور می شود تا گوش کند چون او مال ِ همه هست !
واقعا چه مصیبتی ست خدایی ! ! !
و خودمونیم : " عجب صبری خدا دارد "
آری
مشکل آن برج ساز لاغر و تکیده اما از درون کاملاً کُپل و كپل این بود که یادش رفته بود كه چه بخواهد و چه نخواهد مقداری از مالش مال خودش نیست مال این جماعت بی خانمان است
ای کاش اگر او دوست نداشت توصیه و پند بزرگان واولیاء دین را در وصول خمس وزکات را بپذیرد
ولی چه خوب بود در کنج یکی از دیوارهای " برج شهرک غرب " ذهنش وصیت و نصیحت هنرمند و
سوپر استار ِ" کشورهای غرب " یعنی چارلی چاپلین به دخترش را به خاطر می سپرد که گفت :
دخترم : " همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : دومین سکه مال من نیست ، این باید مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ".
و باز چه خوب بود بر سَر دَر ِ " برج الهیه " ذهنش وصیت " الهه ِی" قدرت وشوکت رُم باستان یعنی اسکندر مقدونی را حک می کرد که گفت " هر گاه از دنیا رفتم دو دستم را از تابوت بیرون گذارید تا همه ببینند اسکندر با دست خالی رفت "
ودر آخرچه خوب بود او حداقل با ترمیم شیروونی آلونک های شهر مان برای خود برجی از سعادت در
" سعادت آباد " بهشت جاوید ان می خرید
کاری که برخی کردند و بعضی نکردند !
گرچه برج ها استوارواستوارترماندند ولی همه آمدند و رفتند
ولی خوشا به احوال آنان که خوب رفتند
چرا ؟
چون خوب وخوب تر ماندند !
که به قول سعدی :
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز
مرده آنست که نامش به نکویی نبرند
دکتر مجتبی کرباسچی
آذر . . . . . . 1386
طبقه بندی: اجتماعی، تهران امروز ، خاطره،
برچسب ها: کپل، بیماری قند، دیابت، دکتر کرباسچی،
دنبالک ها: نویسنده مقاله،

پنجشنبه این هفته طور دیگری بود
بغل بغل گل های رنگارنگ کنار جاده
بهشت زهرا س
بنز سواری
غسالخانه و ضجه و ضجه
نماز میت در میان همهمه بلند زنگ های موبایل
رفقای سیاه پوش
پارکینگ بی صاحب و پر دردسر
اعلامیه فوری و لباس مشکی های آویزان
و آغوش دوستی که نمیدونی چطوری به اون رفتن پدرش را تسلیت بگویی
قطعات جدید 310 تا 320
آپارتمانی و مدرن
نمیدونی تو کجای اون هستی
ترافیک
خاک
پیاده روی و تیغ بی رحم آفتاب
زیارت عاشورا ، چه گرم بوده کربلا ، کجاست این شربت نذری
نعره مداح ژل زده
سرازیری قبر
سنگ لحد
فرقون خاک
ناهار تشریف بیاورید فلان جا
و عقب گرد و فرار دوباره بسوی زندگی
من نمی میرم ، حداقل حالا حالا ها نه
چقدر مردن تو تابستون و زمستون بده ، یادم باشد تو بهار بمیرم
آخر خط اینجاست ؟ من فکر نمی کردم
حالا چه فرق می کنه اینجا باشه یا تو مقبره اختصاصی
یه تابلو آهنی کوچک مشکی که نه کد پستی داره نه تلفن
قطعه و ردیف و بلوک و آخرش هم میذارند سر در آپارتمان جدیدت
کفن کفنه ، مردن هم برای همه مردن
چه شد آن وعده حور العین بهشتی حاجی گریدوف
دوباره خاک و خاک و خاک
کولر ماشین رو که میزنی خاک میپاشه تو صورتت و تازه متوجه میشوی کاسه سرت داره میترکه و صورتت از معجون خاک بد بوی قبرستان و اشک و آب حسابی کاه گل شده
و آخر خط آب یخ صلواتی
و عبور از کنار مزار شهدا
خدا رحمت کنه
خصوصا منو
که نمیدونم کجای این دنیا هستم
طبقه بندی: اجتماعی، خاطره، تهران امروز ،
برچسب ها: بهشت زهرا، تشیع، پدر، مرگ،
نامزد بودیم که هدیه تعدادی از کتاب های اسماعیل فصیح رو گرفتم
ثریا در اغما - درد سیاوش - داستان جاوید - شراب خام و ....
مدت ها زمستان 62 ممنوع بود تا روزی بالاخره خوندمش
دوران زیبایی را با اسماعیل فصیح گذراندم
ایام تنهایی و نا امیدی
و چون شنیدم که از بی انصافی و ناملایمات دنیا از این دیار پر کشیده دلم گرفت و از خدا آرزو کردم سعادت و رحمتش را
یادم افتاد از مسعود ده نمکی در سال هایی که ساز مخالف می زد و بعد از مسابقه فوتبال ایران و آمریکا و موضوع مهدوی کیا توی روزنامه اش نوشت : کاش حاج همت هم گل زده بود
طبقه بندی: اجتماعی، ادبی، خاطره، تهران امروز ،
برچسب ها: فصیح،
دنبالک ها: گفتوگو با اسماعیل فصیح، اسماعیل فصیح درگذشت،

