نوشتن از اون روزها خیلی سخته اولاٌ اینکه بیش از بیست و چهار سال از اون ایام گذشته و دوم اینکه نوشتن از اون ایام یعنی بیاد آوردن ، بیاد آوردن خیلی چیزها ، دوستانی که رفتند، ایام دربدری ، سختی ها ، شیرینی ها و چیزهایی که امروز نیستند .
اولین روزی که به دانشکده رفتم برایم خیلی زیبا و همچنین هیجان انگیز بود ، صف دانشجویان دم پیچ استادیوم ( ما از همون اول تو پیچ بودیم ) شلوغی اتوبوس ، بزرگی دانشگاه ، نخل های زیبای جنوب تا بالاخره آخرین ایستگاه مربوط است به بیمارستان گلستان و دانشکده فنی .
می پیچیدی سمت چپ و بعد از عبور پنجاه متری از میان درختان می رسیدی به محوطه کوچک دانشکده فنی ، سمت چپ سوله کارگاه و سمت راست کلاس ها و مستقیم تو محوطه که به سمت کارون می رفتی کلاس های دیگر و اتاق اساتید و دفتر بسیج و انجمن اسلامی و سمت چپ که می رفتی می رسیدی به باغ های نارنج و سلف سرویس ، تو همون محوطه اولی یه اتاق بزرگ بود که آموزش بود و تو راهروی کوچک اون یه دکور دیواری بود که نامه های رسیده رو اونجا می گذاشتند ، نامه هایی که برای همه بود یعنی هر کسی می تونست آدرس دانشکده رو بنویسه و الان که دارم می نویسم خنده ام می گیره و یادم می افته از نامه ای که برای دو تا از دخترهای دانشکده رسیده بود و توش دو تا مگس مرده هم بود !
کلاس رو برگزار کردیم و یادم نمی آید استاد کی بود اما بعد کلاس آشنایی ها شروع شد ، همون نیمساعت اول دوستانی پیداکردم از تهران ، اصفهان ، خوزستان و البته یکی از بچه محل های قدیم که باهاش رفاقتی نداشتم بنام علی رو دیدم و رشته ساختمان می خوند و اونجا که دیگه غریب بودیم چنان با هم روبوسی کردیم که انگار صد ساله پسر خاله ایم .
ظهر هم به بدبختی تونستیم تو سلف دانشکده ناهار گیر بیاوریم و تازه فهمیدیم خیلی ها هفته پیش که اومدند برای ثبت نام ژتون ناهار و شام این هفته رو خریده اند و ما تا هفته دیگه هر روز همین بساط رو داریم .
هر از گاهی هم صدای ضد هوایی ها می اومد ، تو دانشکده یک ضد هوایی از این چهار لول ها که بهش چرخ خیاطی می گفتند و مثل اون صدا می کرد بود و خیلی نزدیک صداش می اومد و سایر ضد هوایی ها بنظرم خارج از محیط دانشگاه بود .
از روز اول تلاش ما برای گرفتن خوابگاه و یا اجاره یک خانه بصورت جمعی شروع شد
طبقه بندی: خاطره،
برچسب ها: اهواز، دانشکده فنی،
می خواهم با خاطراتم شما رو 24 سال ببرم عقب سال 1364 اهواز ، نوشتن از اون روزها سخته ، ممکنه گاهی طول بکشه ، اما به یکبار خوندنش می ارزه
تو ترمینال جنوب یک نقشه شهر اهواز خریدم ، روی جلدش یه سربازی بود با یک ژ 3 روی دوشش و یه خرابه پشت سرش و نوشته بود ما تا آخر ایستاده ایم .
به هر زحمت و بدبختی که بود بلیط برای اهواز گیر آوردم ، کنارم یک آقایی بود که از قیافه اش فهمیدم خوزستانی ست ، صبح که نزدیک های اندیمشک رسیده بودیم من بدون توجه به نقشه شهر اهواز فقط به روی جلدش فکر می کردم و اون سربازه ، یه تانک سوخته یا 4 تا نخل که از دور می دیدم می پرسیدم رسیدیم ؟ و طرف مجبور بود توضیح بدهد که نه پسر جان اهواز شهره اینجا وسط بیابونه و باز با دیدن نخل سوخته بعدی می پرسیدم دیگه رسیدیم ،
بالاخره رسیدیم و من هاج و واج مونده بودم که اون خرابه و اون سربازه چی شد ؟ اینجا که شهر است و زندگی در اون جریان داره ! و نمی دانستم که هر چه زندگی بود تو همون شهر بود ، اونجا آخرین منزل عاشقان پرواز بود با زمین !

طبقه بندی: خاطره،
برچسب ها: اهواز،

