در طبقه دوم رستورانی سرِ پلِ فشم نشستهایم كنار پنجره، در انتظار اینكه غذا را بیاورند و دلی از عزا دربیاوریم. پنجره مشرف به "سرِ پل" است. در حین صحبت یاد زمان بچگی میافتیم كه پل مثل حالا پهن و "دو بانده" نبود. رستوران هم مثل حالا دو طبقه نبود. "كبابیِ سرِ پل" بود و روی زمین، كه كوبیدهاش معروف بود و همانجا جلوی رویت و در فضای باز، كنار خیابان اصلیِ ده، سیخها را میگذاشتند روی منقل و از نزدیكهای غروب چه دود و دم و چه بوی كبابی راه میانداختند! حالا بیا و ببین چه دم و دستگاهی به هم زدهاند.
همینطور كه داریم صحبت میكنیم، توجهمان جلب میشود به پسر یازده، دوازده سالهای كه سر و كلهاش روی پل پیدا میشود. بطری نوشابهای در دست دارد و مطابق معمولِ این سن و سال به نظر میرسد نه عجله دارد و نه دغدغه و غمی. پرسه میزند! كنار نردهی پل كه میرسد، بطری نیمه پر را رو به رودخانهی جاری در زیر پل میگیرد و محتوی بطری را از آن بالا در رودخانه خالی میكند. چند ثانیهای، منظرهی نوشابه كه از بالا تا پایینِ پل مثل آبشاری باریك جاری شده "فتوژنیك" میشود. در همین حین اخوی هم دم میگیرد كه: "نندازی! نندازی! نندازی! ..." اما خیلی طول نمیكشد. وقتی پسربچه میبیند كه بطری خالی شده، چند ثانیهای همانطور آن را در دست نگه میدارد و بعد ولش میكند تا از بالای پل درون رودخانه بیافتد. بطری كه به آب خروشان رودخانه میرسد مثل قایقی تندرو روی آب سوار میشود و بعد از چند ثانیهی دیگر از دیدرس ما خارج میشود.
اخوی بد و بیراهی حوالهی پسربچه میكند. پسربچه اما سلانه سلانه از روی پل میگذرد و بعد از چند ثانیه او هم از سمت دیگر صحنه خارج میشود. همانطور بیدغدغه و بیغم!
دوم اردیبهشت، روز زمین یا "روز زمین پاك" است. چند سالی است كه یكی از دوستان كه معلم هم هست، حوالی این روز با نامه و نوشتهای این مناسبت را به من و دیگرانی یادآوری میكند. هر سال بعد از این یادآوری به خودم میگفتم كه من هم باید برای این مناسبت دمی تكان بدهم و سر و صدایی بكنم. اما هر بار نمیشد تا امسال.
اما اینكه چرا این سر و صدا را "برای معلمها" به راه انداختهام ...
بچه كه بودیم، همان وقتهایی كه كبابی سر پل هنوز دو طبقه نشده بود و همان موقعهایی كه هنوز صحبت چندانی از "حفاظت محیطزیست" نبود، به ما یاد میدادند "آشغال نریزید!" (و البته اینكه"دروغگو دشمن خداست!" و ... خیلی چیزهای دست و پاگیر دیگر.) این روزها اما به نظر میرسد كه خیلی از این "تعاریف پایه" ناپدید شدهاند. نمیگویم "كمرنگ شدهاند" یا "ضعیف شدهاند". چون واقعا و رسما از ذهن بسیاری از ما "پاك شدهاند"! كافی است در این دوره و زمانه خواسته باشید به كسی تذكر بدهید كه آشغالاش را در سطل زباله بریزد یا اینكه به او یادآوری كنید كه در خیابان یكطرفه در جهت خلاف در حال حركت است (پس لازم است مقدار كمی احساس خلافكاری بكند و یك كوچولو ظاهر شرمنده و خجلتزده به خود بگیرد). اما اگر چنین تجربهای را در ایران امروز داشتهاید حتما متوجه شدهاید كه معمولا مخاطبتان طوری بهتان نگاه میكند كه انگار از كره مریخ آمدهاید و دارید به زبان كلینگان صحبت میكنید. "برو بابا حال نداری!"
نمیدانم برای آنكه دوباره بخشی از این "تعاریف پایه" را در خودآگاه (یا ناخودآگاه) نسل دیپلم گرفته و از دانشگاه فارغالتحصیل شده جا انداخت، چه باید كرد. اما میدانم كه یاد دادن چند نكته به آن پسربچهی ده یازده سالهی بیدغدغهی روی پل كار سختی نیست. كافی است متنی تهیه كنیم، بازیای طراحی كنیم یا مسابقهای به راه بیاندازیم. یا حتی فقط اینكه هر روز بگوییم و باز بگوییم كه "ریختن آشغال روی زمین كار بدی است!" ("صد سال تنهایی" ماركز. تابلوی "خدا هست" در ورودی شهر/روستای ماكوندو. شاید ما هم مبتلا به بیماری فراموشی شدهایم)
طبقه بندی: تهران امروز ،
برچسب ها: جیره کتاب،
تصور كنید كه زندگی پایانی نداشته باشد.
ساكنین هر شهری، به طور غریبی دو قسمت شدهاند: "بعدتر"ها و "بیدرنگ"ها.
"بعدتر"ها عقیده دارند كه احتیاج نیست برای ادامه تحصیل در دانشگاه یا برای یاد گرفتن یك زبان دیگر، یا خواندن آثار ولتر یا فهمیدن فرضیههای نیوتن، یا سعی برای پیشرفت، یا برای عاشق شدن، یا برای تشكیل خانواده عجله كرد. برای این كارها، زمان بیپایانی در اختیار دارند. در یك زمان بیكران، همه چیز انجامشدنی است، پس انتظار هرچیز را میتوان كشید. وانگهی عجله منتهی به اشتباه میشود. و چه كسی میتواند منطق آنها را رد كند؟ خیلی ساده میتوان "بعدتر"ها را در مغازهها یا در گردشگاهها شناخت. راحت راه میروند و لباسهای نرم میپوشند. از خواندن هر مجله باز شدهای لذت میبرند، خوششان میآید كه جای مبل و صندلیشان را عوض كنند، همچون برگی كه از درخت میافتد، وارد بحثها میشوند. "بعدتر"ها در كافهها مینشینند و از امكانات زندگی صحبت میكنند.
"بیدرنگ"ها بر این اصل هستند كه در یك زندگی بیپایان میتوانند هر چیزی را كه به تصورشان میآید به انجام برسانند. به تعداد بیپایانی از موفقیتها دست خواهند یافت. دفعات بیپایانی ازدواج خواهند كرد، به دفعات بیپایانی عقیده سیاسی عوض خواهند كرد. هركسی وكیل، بنا، نویسنده، حسابدار، نقاش، پزشك و كشاورز خواهد شد. "بیدرنگ"ها مرتب مشغول خواندن كتاب جدیدی هستند. شغل تازه و زبانهای تازه یاد میگیرند. برای دست یافتن به امكانات بیپایان زندگی، زود شروع میكنند و هرگز آهسته كار نمیكنند. و چه كسی میتواند منطق آنها را رد كند؟ به "بیدرنگ"ها به راحتی میتوان دست یافت. آنها صاحب كافه، استاد، پزشك و پرستار یا سیاستمدار هستند. اینها كسانی هستند كه وقتی نشستهاند، مرتب پاهایشان را تكان میدهند.
مجموعهای از زندگانی را پشت سر میگذارند و حرص میزنند كه هیچچیز را از دست ندهند. وقتی "بیدرنگ"ها، بهطور اتفاقی همدیگر را كنار ستونهای لوزی شكل آبنمای "زاهرینگر" میبینند، موفقیتهای زندگیشان را با هم مقایسه میكنند. اطلاعاتشان را رد و بدل میكنند و نگاهی به ساعتشان میاندازند. وقتی دو "بعدتر" در همانجا با هم ملاقات میكنند، در حال نگاه كردن به موجهای آب به آینده میاندیشند.
"بیدرنگ"ها و "بعدتر"ها وجه مشتركی دارند. از یك زندگی بیپایان، تعداد بیپایانی خانواده بوجود میآید. پدربزرگها هیچوقت نمیمیرند، پدر پدربزرگها، عمه بزرگها و دایی بزرگها و بقیه همینطور در این سلسله راست بالا میروند. همه زنده هستند و نصیحت میكنند. پسر هیچوقت از سایه پدرش بیرون نمیآید، دخترها هم همین حالت را با مادرشان دارند. هیچكس نمیتواند خودش باشد.
وقتی مردی میخواهد كاری را شروع كند، مجبور است با پدر و مادرش، پدربزرگش و مادربزرگش، پدر پدربزرگ، مادر مادربزرگش صحبت كند، همینطور تا بیانتها، تا بتواند از اشتباهاتشان درس بگیرد. برای این كه هیچ اقدامی واقعا تازه نیست. همه چیز را قبلا یكی از نیاكان در رده نسبها به عهده گرفته است. در حقیقت، همه چیز انجام شده است. در ازایش بهایی باید پرداخت. زیرا در چنین دنیایی، از قید و بند موفقیتها به خاطر جاهطلبی كم، كاسته شده است.
وقتی دختری با مادرش مشورت میكند، جوابی كه میگیرد نسبی است برای این كه مادرش هم با مادر خودش مشورت میكند، این مادر باز با مادرش و همینطور تا بینهایت، از آنجا كه دخترها و پسرها نمیتوانند خودشان تصمیمی بگیرند، از پدرها و مادرها هم نمیتوان انتظار اندرز قابل اطمینانی داشت. پس پدر و مادرها سرچشمه اعتماد و ثبات نیستند. میلیونها سرچشمه وجود دارد.
وقتی هر كاری باید میلیونها بار بررسی شود، زندگی قابل اطمینان نیست. پلها تا نیمه راه روی رودها زده و ناگهان قطع میشوند. ساختمانها تا نه طبقه بالا میروند ولی سقف ندارند. در یك خواربارفروشی، ذخایر زنجبیل، نمك، ماهی و گوشت گاو، با هر تصمیم جدید، و با هر مشاورهای عوض میشود. جملات در حالت تردید باقی میمانند. نامزدیها فقط چند روز پیش از ازدواج به هممیخورند. در كوچهها و خیابانها، مردم سرشان را برمیگردانند تا ببینند آیا كسی مراقبشان نیست.
این تاوان جاودانی بودن است. هیچكسی كامل نیست، هیچكس آزاد نیست. با گذشت زمان بعضیها بر این تصمیم بودهاند كه تنها راه زندگی كردن مردن است، برای این كه مرگ انسان را از فشار گذشته رهایی میبخشد. این تعداد معدود از موجودات زیر نگاه خانواده، در دریاچه "كنستاس" فرو میروند یا از بالای كوتاه "مونلما" خود را پایین میاندازند برای این كه به زندگی بیپایانشان خاتمه دهند. بدینترتیب نیستی بر بیپایانی پیروز شده است، میلیونها پاییز در برابر فقدان پاییز تسلیم گشتهاند، میلیونها ریزش برف در برابر فقدان ریزش برف، میلیونها نصیحت در برابر فقدان نصیحت." (آرزوهای انیشتن،
برچسب ها: جیره کتاب،
دنبالک ها: جیره کتاب را عضو شوید،
روز چهارشنبه جیره کتابم بدستم رسید ، گر چه این چند ماه اخیر وضعیت ارسال اون از دستم
خارج شده اما بالاخره تو این روزهای شلوغ و گرفتار وقتی بدون زحمت از بین چند تا کتاب یکی دو تا رو انتخاب می کنی و میاد دم خونه یه شانس خوبه که نصیب آدم میشه ، از اون سه تا کتاب پرچینی از اقاقیا رو برداشتم و خوندم ، کل داستان به این بر می گشت که آدم ها اونقدر تو زندگی روزمره غرق شده اند که از خودشون ، از آرزوهاشون ، آرزوهایی که گاهی بدون صرف یک ریال بدست می آید مانند تماشای ماشین های عروس !غافل شده اند ، کتاب اونقدر شیرین بود که تا آخر شب تمومش کردم . راستش تمام شب تو فکر بودم و نتیجه اش این بود که فهمیدم همیشه برای یه چایی خوردن با دوست های قدیمی وقت هست .
پنجشنبه من به دیدن دوستان قدیمی و رفتن بهمراه اونها برای ناهار صرف شد .
تو این عکسی که روز پنجشنبه اونو زیر بارون عجیب فشم گرفتیم نفر اول مجید رو از سال 71 فقط یکبار دیده بودم ، نفر دوم داریوش رو بعد از سال 71 تازه هفته پیش پیدا کردم و نفر سوم از راست سعید رو از 84 ندیده بودم و نفر آخر هم که خودم هستم .
همیشه برای دوستان باید وقتی رو آزاد کرد ، برای داشتن روابط انسانی ، اگر این دوستی ها نباشند چه تفاوتی ست بین ما و ماشین ؟
کی میتونه بمن تعهد بده که هفته دیگه برای دیدن دوستانم هستم و وقت دارم ؟

من درد ترا زدست آسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست بیادگار دردی دارم
طبقه بندی: اجتماعی، عکس، خاطره،
برچسب ها: فشم، پرچینی از اقاقیا، جیره کتاب،
تبلیغات 
