بعد یادم می رود حواسم به غذایی كه روی شعله گذاشته ام باشد. بعد بوی سوختن كه می آید؛ نمی دانم نوشته ام را ادامه بدهم یا دنبالِ منبعِ بو بگردم، نوشته ی جدید است نباید از دست برود ... یادم نیست این بو از كجاست؛ فكر می كنم بو دارد از بیرون می آید، بعد غذا كه خوب سوخت و بوی گندش خانه را برداشت تازه متوجه می شوم آشپزخانه ی من منبعِ بوی سوختن بود .
بعد یادم می رود كه من كی هستم، اینجا كجاست؛ و من اینجا دارم چكار می كنم. كلید هایم را هم انگار جا گذاشته ام ...
بعد به مرگ فكر می كنم، و فكر می كنم تناسخ همچنان پا برجاست و من نمی میرم؛ دوباره برمی گردم، البته صدها سال بعد، و دلم می سوزد كه آن زمان دیگر "این" نیستم، و باز دلم می سوزد، و فقط نمی دانم دوباره كه آمدم كی هستم و دلم می گیرد كه ممكن است دیگر این دوستانم را نداشته باشم، پیدایشان نكنم .
بعد بغض ام می گیرد، بغض می كنم؛ قارقار می كنم و از روی شاخه، رو به سوی نمی دانم كجا پرواز می كنم ...
داستانِ مینی مالِ من
م . روان شید
14 مهرِ 1389
طبقه بندی: اجتماعی،
برچسب ها: روانشید، تناسخ،
تبلیغات

