داشتم به پسر می گفتم که وقتی من برای آسایش خانواده از کله سحر دارم از خونه می زنم بیرون از شما هم توقع دارم که درس بخونید و بچه های خوبی باشید و .... خلاصه این حرفها رو زدم و پیاده اش کردم برود کلاس ، چون حدود ساعت 8 شب هم بود و کار دیگه ای نداشتم قرار شد همونجا تو ماشین منتظرش بمونم !
دو سه متر جلوتر از ماشین یک سطل زباله بود ، بعد ده دقیقه ای یک نفر همراه با کیسه ای که بزرگتر از خودش بود از راه رسید و بعد از گردش و چرخش از داخل سطل سهم خودش رو برداشت و رفت .
چند دقیقه بعد یک پدر و پسر و مادر رد می شدند و پدر از داخل سطل دو تا چوب که بیرون زده بود برداشت و با پسرش شمشیر بازی کرد و بعدش هم چوب ها رو انداخت رو زمین و رفت .
تو نیمساعت بعدی دو نفر دیگه با همون کیسه های عجیب و غریب از راه رسیدند و سهم خودشون رو برداشتند و رفتند ، یکی از اونها هم اون دو تیکه چوب رو از روی زمین برداشت و رفت . راستش رو بخواهید روم نمی شد تو چشم های اونها نگاه کنم ، بنظرم راضی ترین بنده های خدا باشند .
موندم تو خلقت خدا که من چقدر برای قوتی که بدست خدا می برم خونه منت می گذارم و این سطل آشغال فسقلی تو نیم ساعت ، روزی سه نفر رو بدون هیچگونه منتی تامین کرد !

طبقه بندی: خاطره،
برچسب ها: سطل زباله،

