خدای من ، ناگفته هایم را اجابت کن .... از گفته هایم پشیمانم

نگارش در تاریخ شنبه 5 بهمن 1387 توسط شهرام خسروان

داشتم به پسر می گفتم که وقتی من برای آسایش خانواده از کله سحر دارم از خونه می زنم بیرون از شما هم توقع دارم که درس بخونید و بچه های خوبی باشید و .... خلاصه این حرفها رو زدم و پیاده اش کردم برود کلاس ، چون حدود ساعت 8 شب هم بود و کار دیگه ای نداشتم قرار شد همونجا تو ماشین منتظرش بمونم !

دو سه متر جلوتر از ماشین یک سطل زباله بود ، بعد ده دقیقه ای یک نفر همراه با کیسه ای که بزرگتر از خودش بود از راه رسید و بعد از گردش و چرخش از داخل سطل سهم خودش رو برداشت و رفت .

چند دقیقه بعد یک پدر و پسر و مادر رد می شدند و پدر از داخل سطل دو تا چوب که بیرون زده بود برداشت و با پسرش شمشیر بازی کرد و بعدش هم چوب ها رو انداخت رو زمین و رفت .

تو نیمساعت بعدی دو نفر دیگه با همون کیسه های عجیب و غریب از راه رسیدند و سهم خودشون رو برداشتند و رفتند ، یکی از اونها هم اون دو تیکه چوب رو از روی زمین برداشت و رفت . راستش رو بخواهید روم نمی شد تو چشم های اونها نگاه کنم ، بنظرم راضی ترین بنده های خدا باشند .

موندم تو خلقت خدا که من چقدر برای قوتی که بدست خدا می برم خونه منت می گذارم و این سطل آشغال فسقلی تو نیم ساعت ، روزی سه نفر رو بدون هیچگونه منتی تامین کرد !




طبقه بندی: خاطره، 
برچسب ها: سطل زباله،
Blog Skin